شمارهٔ ۱۳۹ - فی المدیحه
قطران تبریزیایکام دل دوست و بلای دل دشمن
روزه شد و دیمه شد و عید آمد و بهمن
رسم اندر پیغمبر و بهمن تو بجای آر
هم سیرت پیغمبر و هم سیرت بهمن
بر سیرت آن هستی و بر کرده او نیز
بر سیرت این باش و بر آن کرده همی تن
از خصم میندیش و درافکن بقدح می
وز می برخان رنگ گلسرخ بیفکن
از شادی و از سور مپرداز بکاری
تا آنکه بپردازد بدخواه بشیون
گردون ز زمین دور کند گردن آن پست
کز کام و هوای تو بگرداند گردن
آنکس که ز دل خرمن تو سوخته خواهد
هم سوخته دل گردد و هم سوخته خرمن
بی کام تو یک مرد خراسان بقضا شد
یکره نتوانست گشاد از همه ارمن
با کام تو صد مرد خراسانی هر سال
دراعه بکردند پی فتح ملون
بدخواه تو فن دارد و تو فر خداوند
با فر خداوند فنا زاید از آن فن
