شمارهٔ ۱۴۵ - در مدح ابومنصور وهسودان
قطران تبریزیبتی چون رامش اندر می مهی چون دانش اندر جان
بلای دل بدو سنبل شفای جان بدو مرجان
ز عنبر بر مهش چنبر ز سنبل بر گلش چوگان
دلش چون قبله تازی رخش چون قبله دهقان
دو چشمش مایه درد است و دو لب مایه درمان
دو زلفش مایه کفر است و دو رخ مایه ایمان
اگر با من بخندیدی نبودی چشم من گریان
ور از من رخ نپوشیدی نبودی راز من عریان
ترا دو زلف مشک افشان بر آن دو عارض رخشان
مرا بر دو رخ زرین دو دیده هست درافشان
لب و دندانش چون مرجان چکیده بر گل خندان
بدندان مانده انگشتم ز عشق آن لب و دندان
ببالا سرو بستانی شکفته بر سرش بستان
اگر دایم بقا خواهی از آن بستان گلی بستان
