شمارهٔ ۱۶۰ - در مدح ابومنصور جستان
قطران تبریزیدل ببرد از من پری رویی گرامی تر ز جان
آنکه بر دیدار او بسته است جان انس و جان
چون بگل آب آرزوی او برآمیزد بدل
چون بچوب آتش هوای او درآویزد بجان
آن چو گلنار بهاری روی او دارد مرا
اشگ چون مرجان و رخ چون با درنگ مهرگان
صولجان عنبرین بر گوی کافوریش بین
جان من چون گوی دارد پشت من چون صولجان
دو لبش چون بهرمان آمد ولی نه بهر ما
گشت اشگ دیده در هجرش برنگ بهرمان
روز من با روی و موی او بود دایم بهار
روز او با روی و چشم من بود دایم خزان
هم میانش نیش زنبور است و هم نوشین دهن
هست چون بر برگ لاله نیش زنبور آن لبان
