شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح ابومنصور وهسودان
قطران تبریزیکه بست از مشک چندین بند گرد آن گل خندان
که چندان کاندر او بند است دل ها برده صد چندان
نگاری زینت مجلس بتی پیرایه لشکر
به مجلس شمع جان سوزان به لشکر شاه دلبندان
لبش ماننده پسته برش ماننده سوسن
به زیر پسته اش لؤلؤ بزیر سوسنش سندان
اگر عنبر همی خواهی به نزد خویش کش زلفش
وگر شکر همی خواهی لبش با لب بپیوندان
چه زلفست این که یک ساعت به جای خود نیارامد
بود گه بر مه روشن بود گه بر گل خندان
در آن چاه زنخدان کرده زلفش اندر اشگفتم
که یوسف هست یا زلفین زنخدان هست یا زندان
چو دندان و لبش بینم تبه گردد دل و دینم
بفرساید ز عشق او لب زیرینم از دندان
شود بر ناز هجرش پیر و پیر از وصل او برنا
چو خلق از کینه و مهر خداوند خداوندان
سر میران ابومنصور وهسودان کجا هست او
سر شاهان و جباران مه خویشان و پیوندان
اگر گیتی در ارزاق بر مردم فرو بندد
