شمارهٔ ۲۰۲ - در تهنیت عید - قطران تبریزی | ناهیدشمارهٔ ۲۰۲ - در تهنیت عید
قطران تبریزیدماری تو ای چشم و دل را دماری
دم آری به چشم اندر ای دل دم آری
ایا سنگ دل دلبر سیم سیما
بت قند لب لعبت قندهاری
چه بندی به زلفین که جز دل نبندی
چه خاری به مژگان که جز دل نخاری
چه ناری ندانم که از دور سوزی
ندانم به بالا که سیمین چناری
چرا یک زمان در بر من نیایی
چرا لب یکی زی لب من نیاری
نه یاری مرا تا نیاری ز دشمن
بگو گر نه یاری بگو گر نیاری
اگر نازی از نیکویی هست درخورد
که سیمین بناگوش و سیمین عذاری
به دو زلف قاری ز عنبر سرشته
به دو چشم زهر آگده ذوالفقاری
کنی کامگاری به دو زلف پرچین
که بر چین دو زلف بس کامگاری
نسازی تو با من سوی من نیایی
که با این دل من تو ناسازگاری
به تیمار خواری بماندم من از تو
ز تیمار خواری به تیمار خواری
به زلف بخاری به خار بخوری
به خور بخاری به زلف بخاری
به مشگین کمان جان و دل را کمندی
به رنگین شکر جان و دل را شکاری
ربودی مرا تو به شمشاد شادی
فزودی مرا تو به گلزار زاری
چو قمری همی نالم اندر بهاران
از آن بر قمر سوده عود قماری
ز بس کز دو دیده سم آری بدین دل
توان راند در آب چشمم سماری
به پرچین کله درع قاری ولیکن
به رخ تازه گل ریخته در عقاری
ز گل بر ستاره ستاره چه بندی
ز عنبر بر آیینه آذین چه داری
نه با چشم تو پایداری کند دل
نه با تیغ شه جان کند پایداری
تو تنهایی از روی هستی ولیکن
به مردی هزاران هزاران هزاری
ایا شهریاری که داری عدو را
تو در کار زاری چو در کارزاری
کند همچو بر بابزن مرغ زاری
بجز نیکویی هیچ کاری نداری
همان دان کجا بدروی هرچه کاری
مگر زال سامی که چون زال سامی
به دشمن گدازی و خنجر گذاری
ولی را گه بزم بی نار نوری
عدو را گه رزم بی نور ناری
بر اسب ظفر بر سواری همیشه
به دست هنر بر ز مردی سواری
ز تیغ تو در زینهار آمد آهن
به سنگ اندرون زین بود زینهاری
اگر شاه تاتار تیغ تو بیند
شود روز بر شاه تاتار تاری
ایا غار با لشگر تو چو کوهی
ایا کوه با نیزه تو چو غاری
ایا شهره شمشیر تو شیر گیری
عدو را تو آری ز خواری به خواری
جهان جهان را به مردی درنگی
روان روان را به رادی قراری
معادی گدازی تو چون جنگ سازی
موالی نوازی تو چون می گساری
درم را به دو دست ریزی تو دایم
تو از بهر خواهنده در انتظاری
به مردی خداوند هر شهریاری
به نیک اخترت آمد این عید فرخ
که دارد تو را جفت با بختیاری
شدت از همه عیدها اختیار او
چنان چون تو از خسروان اختیاری
من از بینوایی ترا چند دارم
مرا بینوا در نوا چند داری
که با من برآشفته چون روزگاری
اگر خواسته داشتی بیش ازین او
به خواری نکردی ز تو خواستاری
بمان خسروا با طرب تا به شادی
چنین عید سیصد هزاران گذاری