شمارهٔ ۲۰۸ - فی المدیحه
قطران تبریزیکمر بستند بهر کین شه ترکان پیکاری
همه یک رو به خونخواری همه یکدل به جراری
یکی ترکان مسعودی به قصد خیل مسعودان
نهاده تن به کین کاری و دلداده به خونخواری
به سان کوه از انبوهی و چون ریگ از فراوانی
چو شیران از گران زخمی چو دیوان از سبکباری
چه محمودی چه مسعودی چه مودودی چه داودی
چه خاقانی چه سلطانی چه دیوانی چه پیکاری
جهان جویان بدمسازی جهان گیران بهم پشتی
جهان سوزان بیک زخمی جهان روبان بیکباری
ز جان و مالشان یکباره نادیدار کردندی
اگر یک ساعت دیگر نگشتی شاه دیداری
چو عالی رأیت خسرو ز تاری گرد پیدا شد
بر ایشان روز روشن شد بکردار شب تاری
