شمارهٔ ۲۰۹ - در مدح ابونصر مملان و تهنیت عید اضحی
قطران تبریزیمرا به ناله و زاری همی بیازاری
جفای تو بکشم زانکه بس سزاواری
تو را به جان و تن خویشتن خریدارم
مرا به قول بداندیش می بیازاری
به جان شیرین مهر تو را خریدارم
به زلف پرچین خون مرا خریداری
نه زان عجب که تو را با جفات بگذارم
کز این عجب که مرا با وفام بگذاری
اسیر عشق تو گشتم به طمع یاری تو
به روی هر کس طمع آورد همی خواری
بطمع مشگ بزلف تو گر در افتد باد
شود برنج و ببند اندرش گرفتاری
بجای روی تو تاری شود مه روشن
بجای موی تو روشن شود شب تاری
بجعد زلف و لب لعل سینه سیمین
