فصل هجدهم
امام محمد غزالیچون شرف و عجز و بزرگی گوهر دل آدمی از این جمله بدانستی بدان که این گوهر عزیز را به تو داده اند و آنگاه وی را بر تو بپوشیده اند چون طلب وی نکنی و وی را ضایع کنی و از وی غافل باشی غبنی و خسرانی عظیم باشد جهد آن کن که دل خود را باز جویی و از میان مشغله دنیا بیرون آری و وی را به کمال خویش رسانی که شرف و عز وی در آن جهان پیدا خواهد شد که شادیی بیند بی اندوه و بقایی بی فنا و قدرتی بی عجز و معرفتی بی شبهت و جمال حضرتی بی کدورت
اما در این جهان شرف وی بدان است که وی را استعداد و شایستگی باشد که بدان شرف و عز حقیقی رسد وگرنه از وی ناقص تر و پیچیده تر امروز کیست که اسیر گرسنگی و تشنگی و گرما و سرما و بیماری و درد و اندوه و رنج و خشم و آز است و هر چه وی را در آن راحت است و لذت زیان کار وی است و هر چه وی را منفعت کند با تلخی و رنج است و کسی که عزیز و شریف بود به علم بود یا به قوت و قدرت یا به همت و ارادت یا به جمال صورت
اگر در علم وی نگری از وی جاهلتر کیست که اگر یک رگ در دماغ وی کژ شود وی در خطر هلاک و دیوانگی افتد و وی نداند که از چه خاست و علاج وی چیست و باشد که علاج آن در پیش وی باشد و همی بیند و نداند
و اگر در قدرت و قوت وی نگاه کنی از وی عاجزتر کیست که با مگسی بر نیاید و اگر سارخکی را بر وی مسلط کنند در دست وی هلاک شود و اگر زنبوری سر نیش فرا وی کند بی خواب و بی قرار شود
