فصل چهارم
امام محمد غزالیمثال اول بدان که اول جادوی دنیا آن است که خویشتن را به تو نماید چنان که تو پنداری که وی ساکن است و با تو قرار گرفته و وی جنبان است و بر دوام از تو گریزان است ولکن بتدریج و ذره ذره حرکت می کند و مثل وی چون سایه است که در وی نگری ساکن نماید و وی بر دوام همی رود و معلوم است که عمر تو همچنین بر دوام می رود و بتدریج هر لحظتی کمتر می شود و آن دنیاست که از تو می گریزند و تو را وداع می کند و تو از آن بی خبر
مثال آخر دیگر سحر وی آن است که خویشتن را به تو دوستی بنماید تا تو را عاشق کند و فرا تو نماید که تو را ساخته خواهد بود و به کسی دیگر نخواهد شد و آنگاه ناگاه از تو به دشمن تو شود و مثل آن چون زنی نابکار مفسد است که مردان را به خویشتن غره کند و آنگاه به خانه برد و هلاک کند
عیسی ع دنیا را دید در مکاشفات خویش در صورت پیرزنی گفت چند شوهر داری گفت در عدد نیاید از بسیاری گفت بمردند یا طلاق دادند گفت نه که همه را بکشتم گفت پس عجب از این احمقان دیگر می بینند که با دیگران چه می کنی و آنگه در تو رغبت می کنند و عبرت نمی گیرند
مثال آخر دیگر سحر دنیا آن است که ظاهر خویش آراسته دارد و هر چه بلا و محنت است پوشیده دارد تا جاهل به ظاهر وی نگرد غره شود و مثل وی چون پیرزنی است زشت که روی دربندد و جامه ها دیبا و پیرایه بسیار بر خود کند هر که از دور وی را ببیند فتنه شود و چون چادر از وی باز کند پشیمان شود و فضایح وی می بیند و در خبر است که دنیا را روز قیامت بیاورند بر صورت عجوزه زشت سبز چشم و دندان های وی بیرون آمده و چون خلق در وی نگرند گویند نعوذ بالله این چیست بدین فضیحتی و بدین زشتی گویند این آن دنیاست که به سبب این حسد و دشمنی ورزیدید با یکدیگر و خونها ریختید و رحم ببریدید و به وی غره شدید آنگاه وی را به دوزخ اندازند گوید خدایا کجایند دوستان بفرمایید تا ایشان را نیز ببرند و به دوزخ اندازند
