شمارهٔ ۴۵۳
قدسی مشهدیچنان افتاده ام از کار بهر لاله رخساری
که غیر از دیدن رویش نمی آید ز من کاری
فضای سینه را چندان که می جویم نمی یابم
ز یاران به دل نزدیک غیر از ناوکش یاری
نگاهی داشت هر سو گرم ساقی دوش در مجلس
نمی دانم که آتش در که زد من سوختم باری
ز زلف یار نتوانم بریدن دل به آسانی
که بر وی عمرها شد بسته دارم دل به هر تاری
ز شیخ و برهمن ناید طریق عشق ورزیدن
یکی مشغول تسبیحی یکی در بند زناری
