شمارهٔ ۱
زود به کردم من بی صبر داغ خویش را اول شب می کشد مفلس چراغ خویش را گر نباشد زخم شمشیرم حمایل گو مباش هیکل تن کرده ام چون لاله داغ خویش را می گساران دیگر و خونابه نوشان دیگرند بر حری
۴۶۰ شعر از قدسی مشهدی
زود به کردم من بی صبر داغ خویش را اول شب می کشد مفلس چراغ خویش را گر نباشد زخم شمشیرم حمایل گو مباش هیکل تن کرده ام چون لاله داغ خویش را می گساران دیگر و خونابه نوشان دیگرند بر حری
از جا نبرد صحبت اهل هوس مرا آتش نیم که تیز کند خار و خس مرا آمیزشم چو جغد شگون نیست بر کسی گو آشنای خویش مدان هیچ کس مرا هنگام عرض حال ز چین جبین تو در سینه چون حباب گره شد نفس مرا
خانه ام نیمی خراب از گریه نیمی پرگل است همنشینم جغد از یک سو ز یک سو بلبل است نکته ای تا کرده از سیرابی زلفش رقم از رطوبت خامه ام گویی که شاخ سنبل است کی به گوشش می رسد فریاد محروم
وعده وصل ار دهد صبر تقاضا بس است فایده انتظار ترک تمنا بس است مرغ گرفتار را حوصله باغ نیست برگ گلی در قفس بهر تماشا بس است خار ره عشق را در جگر خود شکن کز پی مزد قدم آبله پا بس است
خرم دلی که در خم زلف تو جا گرفت آسوده آنکه خانه به کوی بلا گرفت خاک درت ز رشک نهفتم به آب چشم تا چشم غیر روشنی از توتیا گرفت تیر تو سر فرود نیارد به هیچ صید مرغ دلم خدنگ ترا در هوا