شمارهٔ ۵ - مشکلات راه کشمیر و کوه پیرپنجال - قدسی مشهدی | ناهیدشمارهٔ ۵ - مشکلات راه کشمیر و کوه پیرپنجال
قدسی مشهدیبه کشمیر اعتقاد ما درست است
ولی ایمان به راهش سخت سست است
بود قطع ره کشمیر مشکل
به حق نتوان رسید از راه باطل
مگر زین راه باریکت خبر نیست
که گویی کوه را موی کمر نیست
ز بین این ره باریک خون خوار
خلد موی کمر در دیده چون خار
رهی پیمودن آن آرزویی
به سر زال فلک را تار مویی
رهی افتاده چون طول امل پیش
که در هر گام دارد صد خطر بیش
گروهی دست از جان برفشانده
در آن ره چون گره بر تار مانده
ز قطع ره به سر غلتیده یک سر
چنان کز ریسمان پاره گوهر
ره فقر از ره کشمیر پیداست
درین ره رهنوردان تا به منزل
چنان لرزان که بر موی کمر دل
ازین ره چون توان آسان گذشتن
که گام اول است از جان گذشتن
مسافر کی تواند زین بلا جست
درین ره نقش پایی گر فتاده
جهان در چشم ره پیماش تاریک
رهی پیچیده تر از موی زنگی
فلک را فکر این ره پیر کرده
که پر می گردد از پیمودن راه
که مثلش دیده کم چرخ کهنسال
صبا در دامنش زان می خرامد
که نتواند به بالایش برآمد
به این سنگین دلی ره کس ندیده
که راه این کوه را چون رفته بالا
که باریکی ز تنگی مانده در راه
ازین ره طی شود تا چار انگشت
قیامت را توان کردن پس پشت
جوان گر پوید این راه پر اندوه
به پیری می رسد پیش از سر کوه
به بالا رفتنش مقدور کس نیست
بلندی را بر اوجش دسترس نیست
به آن سنگین دلی کوه گذرگاه
دلی دارد دو نیم از جور این راه
فلک را پایه اش کرسی شکسته
به سر غلتیده می افتد سلامت
به قدر آن که تیغ کوه تندست
درین ره راهرو را پای کندست
درین ره استخوان زان گونه انبوه
که گویی برف باریده ست بر کوه
شفق را در میان لاله پی گم
که نتواند گذشتن عمر ازین راه
بود با شیر گردون عزم جنگش
که از بالا به زیر آید پلنگش
مگر مجموعه قاف است این کوه
که هر لختش بود کوهی ز اندوه
زمین دارد به حیرت آسمان را
که چون برداشت این کوه گران را
کند گر جامه اش چرخ اطلس خویش
چو مظلومان ز جور بی دریغش
چه بر سر می برد تا لامکان را
ز بس شد استخوان فیل انبوه
چو آیی بر فراز کوه ازین راه
چه تمکین است این کوه گران را
چو برخردان بزرگان دست یابند
به این کوه ار نهد بالا قدم را
نفس در سینه سوزد صبحدم را
به پیشش از بزرگی گر زند لاف
ز دامن سنگ ریزد بر سر قاف
به نوعی بی طریق است این گذرگاه
که گردون را بود بر گردنش راه
فتادی گر به این کوهش سر و کار
ز شیرین کوه کن می گشت بیزار
نبیند کس درین ره پاره سنگی
به مقراض پر این ره را بریدن
برد این ره به سر گر مرد مردست
که صد راه عدم اینجا به گردست
چو مینا عالمی غلتیده بر سنگ
ازین ره چون توان رفتن به سویی
که صد کوه خطر بسته به مویی
به جز تیغ و رگ گردن ندیده
ز بس کشت آدمی این کوه اندوه
ز خون شد ممتلی رگ های این کوه
چه گوید شکر این ره راه پیمای
که بخشد عالمی لغزش به هر پای
بود مشکل گذشتن زین ره تنگ
درین ره راهرو نقشی ست بر سنگ
ازین ره چون توان رفتن سلامت
که در هر گام دارد صد قیامت
که گویی چشم اختر سرمه دارست
چنان هر پاره سنگش فتنه انگیز
که تیغ صد هلاکو را کند تیز
به حیرت چون دو مرغ پرشکسته
دو عالم بر دو زانویش نشسته
ازان سر هر قدم صد جا شکسته
گرفته صبح را ره بر نفس تنگ
ازین ره چون توان رفتن مسلم
اجل در زیر پا چون آخرین دم
درین ره هرکسی درمانده خویش
به ناخن کار صد فرهاد در پیش
چه می پرسی ز پستی و بلندی
نباشد عزم این ره راه رندی
درین ره نقش پا نقش مزارست
ازین ره تا عدم یک گام وارست
به راه شانه ماند این گذرگاه
چو مو باریک باید شد درین راه
ازین کوه آسمان چون رفته بالا
که می ریزد ملایک را پر اینجا
سلامت چون جهد زین راه یک تن
نباید حرف دور از راه گفتن
چه می پرسی ازین راه پراندوه
زبان سنگین شود در وصف این کوه
به وصفش قطع باید کرد دم را
ز حرفش پای می لغزد قلم راه
ز دامانش فلک را دست کوتاه
ازو تا عرش تا عرش از زمین راه
خلیدی در جگر این راه چون تیر
نبودی در میان گر پای کشمیر
مرا زین قصه تن فرسود و جان هم
دلم زین حرف سنگین شد زبان هم
نفس شد منقطع در قطع این راه
درازست این حکایت قصه کوتاه
برون شد کوه را دامن ز چنگم
که چون فرسنگ آمد پا به سنگم
همان ساعت دگرگون می شود حال
گلستانی که راه آن بهشت است
ببین دهقان در آن گلشن چه کشته ست