شمارهٔ ۲۵ - در توصیف باغ جهانآرای اکبرآباد - قدسی مشهدی | ناهیدشمارهٔ ۲۵ - در توصیف باغ جهانآرای اکبرآباد
قدسی مشهدیتعالی لله ازین باغ دل افروز
که شامش راست فیض صبح نوروز
هوایش طبع ها را معتدل ساز
درختان هم سر و مرغان هم آواز
هرات از شرم باغ اکبرآباد
چو گل اوراق خوبی داده بر باد
مگر بر سبزه اش غلتیده کشمیر
که باشد حسن سبزانش جهان گیر
در باغش صلای عام داده
چو طاق ابروی خوبان گشاده
به مهرش داده فروردین دل از دست
هزار اردیبهشت از بوی او مست
به نوعی گلبن این باغ خوش بوست
که گویی ریشه اش در ناف آهوست
درین گلشن بتان هرجا نشستند
به تار زلف سنبل دسته بستند
به روی سبزه اش فرش ارجمندان
درختانش به هم پیوسته مایل
به جیب غنچه گر چاکی فتاده
که چندین خضر را سیراب دارد
که می آید ز مرغان کار ماهی
نمی آرد به جز سیب ذقن بار
که از پرواز قمری گشته آزاد
ره دل ها چنان زد حسن آواز
که بلبل بر سر گل می کند ناز
درین گلزار بی گل نیست یک خار
دمیده بلبلش را گل ز منقار
ز گل افتاده چندان رنگ بر رنگ
که جای ناله بر بلبل شده تنگ
گل افشرد آنچنان پهلوی بلبل
که بلبل غنچه شد در پهلوی گل
به باد غنچه اش دل داده از دست
در آبش از قران ماه و ماهی
شفق را لاله او سرخ رو کرد
خضر از شبنمش می در سبو کرد
هوا گل را چنان سیراب دارد
که برگ گل ز خود شبنم برآرد
ز عکس سبزه و سنبل درین باغ
کند مژگان پر طاووس را داغ
چه شد گر چشم بت دل می رباید
جز این نشنیدم از بالای سروش
که مرغ سدره می زیبد تذروش
ز بس کوته بود از قامتش دست
به صد تشویش قمری دل در او بست
ز شوق حوضش از بس بود بی تاب
چو نیلوفر فلک سر بر زد از آب
چراغ لاله را در دل گره دود
نهان در زیر هر برگش بهاری
ز شبنم هر گل او چشمه ساری
چنان بر تازگی نخلش سوارست
که گویی سایه اش ابر بهارست
غزال آرد به سوی این گلستان
ز شرم بیدمشکش نافه در دشت
چو مجنون همنشین آهوان گشت
نپردازد به سرو از حسن شمشاد
ز هر جانب چو مجنونان خودرای
فکنده بید مجنون زلف در پای
چه شد گر بید مجنون است موزون
به موزونی بود مشهور مجنون
به پهلویش چو نسرین نازنینی
به ساز و برگ خود خیری چه نازد
که از صد ماه نو یک بدر سازد
درین گلشن مجو از خس نشانه
زبان شکوه اینجا بسته بلبل
ملایم تر بود خار از رگ گل
گل این بوستان را خار و خس نیست
محبت خانه است اینجا هوس نیست
که هست از لاله در شنجرف سایی
کشیده گرد او دیواری از گل
ز بوی ارغوان گل رفته از دست
نگاه از دیدنش بی باده در جوش
صبا کرد آتش گل را چنان تیز
که شاخ گل شد آتشبار گلریز
نماند از غایت سبزی درین باغ
که باشد گلبنش تا ریشه در گل
خزان را دست کوتاه از بهارش
درین باغ ار شود جبریل نازل
بماند چون نهالش پای در گل
درین گلشن که شد از جان سرشته
درین بستان ز شرم سرو آزاد
زلیخا را گریزد یوسف از یاد
مرا باغ جهان آرا بهشت است
بهشت این باغ باشد ورنه زشت است
گلشن را باغبان تا دسته بسته
به یوسف مانده بازار شکسته
بماند جاودان چون خضر زنده
به صد منت ز روی این گلستان
درین گلشن ندارد قدر خاشاک
ارم گو از خیابان سینه کن چاک
سپند از خال حور آورده رضوان
قدم بیرون منه زنهار ازین باغ
که دارد عالمی را لاله اش داغ
هوای این گلستان صحت افزاست
نسیم اینجا هوادار مسیحاست
بهار این گلستان بی زوال است
شکست رنگ گل اینجا محال است
نیارد زخم گل را چون فراهم
مسیحا روز و شب در کار اینجا
مگو قمری به سروش گشته پابست
بدین گلشن بود این نه چمن را
همان ربطی که با جان است تن را
زبانم این چمن را تا ثناگوست
نمی گنجد ز گل چون غنچه در پوست
دواند چون محبت ریشه در دل
ملایک کرده اند از بال منبر
ز عدل او جهان گردیده آباد
به دیدارش دل خلق جهان شاد
کند طغرای جودش را چو انشا
به آب زر قلم شوید زبان را
نیاسود از تپش گوهر چو سیماب
کرم را داد دستی از هر انگشت
کفش را پنج دریا جمع در مشت
به عهدش داغ ها از سینه باز
هوای خدمتش چون در سر آرند
چو هدهد تاج داران پر برآرند
نه تنها با درم دارد نگین را
سخن را تازگی از دولت اوست
بلندی های شعر از همت اوست
که چرخ افتاده بودش بر حوالی
به دیوارش بقا را بست محکم
به رفعت چرخ ها چرخش ستوده
بهشت از شرم حسنش ناپدیدار
در کعبه درش را حلقه در گوش
دو عالم چارچوبش را در آغوش
ز گلمیخ درش خورشید در تاب
دو پیکر پیکرش را کرده محراب
دل از زلفین و زنجیرش چنان شاد
که چشم و زلف دلبر رفته از یاد
صفای این عمارت شد چنان عام
که می کرد اصفهان از او صفا وام
ز افتادن چو حسنش را بود عار
نمی دانم که چون افتاده پرکار
گذشته برج او را از فلک سر
کسش در هیچ آن بی آن ندیده
چو در طرحش به خاکستر فتد کار
نویسد بر صفاهان سرمه معمار
چو با قصر فلک گردد هم آغوش
نداند کس که را برتر بود دوش
چو ابروی بتان دل کرده غارت
هوس اینجا بود با عشق هم سنگ
کز استحکام منزل نشکند رنگ
در استحکام این پاینده ایوان
اگر زین در غباری خیزد از جای
بماند سال ها چون چرخ بر پای
رسانده استواری را به معراج
بقا را برج او بر سر بود تاج
در و دیوار او آشوب چین است
اگر نقشی ز مانی مانده این است
بلندی های فکر آید به کارم
کسی کاین جا میسر شد سجودش
نظر چون در تماشایش کنم باز
کند پیش از نگاهم دیده پرواز
مگر ز آیینه زد خشتش سکندر
بنایی کاین چنین افکند معمار
سزد آنجا سکندر گر کند کار
به این منزل بود روشن زمانه
که چشم است این و عالم چشم خانه
ازین دولت سرا دولت به کام است
جهان را بخت بیدار این مقام است
چنین جایی ندارد یاد دوران
تو گر داری گمان گوی است و چوگان
تماشا کن به عجز عرش و کرسی
چو چشم بد غم از وی دور بادا
ز باغ افتاده بحری بر کرانه
فلک از جزر و مدش در کشاکش
ببندد قطره او گر میان چست
تواند هفت دریا را ورق شست
چه گویم وصف این دریا که بینی
جز این کز آسمان آید زمینی
ز فیلان نهر را هر سو شکافی
چو دلق بینوایان بی نگارست
نهاده پشت راحت گرچه بر خاک
همان در گردش است از چشم نمناک
ز کشتی موج دریا نیست پیدا
که کشتی هست بیش از موج دریا
همه مردم نشین چون خانه چشم
به هر کشتی نشسته چند یاری
چو در کشتی نشیند شاه عالم
ز بس بر خویش بالد آب دریا
نه کشتی یافت بر پابوس شه دست
مه نو خویش را بر آسمان بست
مگر چشم ملایک بود در خواب
که کشتی گوی فرصت زد درین باب
ز شوق از بس که دریا رفت بالا
ز مرغابی فلک نشناخت خود را
چو شد کشتی نشین آن بحر خوبی
که از خشکی به دریا رفت گوهر
ز شوق این بحر یا رب در چه کارست
که بر وی ابر رحمت را گذارست
چو سیرش سوی کشتی رهنمون شد
ز دریا تلخی و شوری برون شد
صدف بر گرد کشتی گوهر افشاند
حباب از تن سر و ماهی زر افشاند
ز بحر آن گوهر خوبی گذر کرد
سراسر آب دریا را گوهر کرد
که هریک حامل عرشند و کرسی
به دریا گرچه کشتی بی شمارست
زهی دریا که بر کشتی سوارست
ندانم این سفینه از چه باب است
که جای شاه بیت انتخاب است
سحر چون عندلیب آمد به فریاد
هوای باغ بازم در سر افتاد
بهشتی را که چندین یاد کردم
به مدحش عالمی را شاد کردم
بگویم کز که بود و از کجا خاست
که این فردوس را این گونه آراست
ز ابر رحمتی بود این گلستان
که بر وی ریختی گوهر چو باران
کنیزش را کنیزی کرده بلقیس
فلک بر درگهش چون حلقه میم
ز مهدش مهر و مه گوی زر و سیم
ز مژگان گرد چشمش فوج عصمت
به درج پادشاهی گوهری داشت
بلند اقبال نیکو اختری داشت
ز شرم او چنان آیینه شد آب
که از دستش حنا را شست سیلاب
ملایک فرش بال آرند ز افلاک
که مهدش را نیفتد سایه بر خاک
به غیر از عصمت از عصمت چه آید
به او آن باغ را تملیک فرمود
که پروازش سوی باغ دگر بود
به گل داد اختیار گلستان را
پس آنگه خود به جانان داد جان را
که گلشن را بدو بخشید مادر
قبول باغ کرد از مادر خویش
به گلبن گل فرود آرد سر خویش
نهاد آن شاهزاده بهر تعظیم
به دست خویش بر سر تاج تسلیم
نرفته این گلستان جای دوری
بهشتی را به حوری داده حوری
کسی نشنیده دولتمند چون تو
پدر این مادر آن فرزند چون تو
بر رو نوبر این بوستان باد