بخش ۲ - قدسی مشهدی | ناهیدسخن بهر جسم زبان است جان
سخن بس گرامی ترست از زبان
سخن چیست پیرایه نفع و ضر
که هم خیر محض است و هم محض شر
که بخشد به جز صانع جان و تن
سخن را زبان و زبان را سخن
عیان است از معنی کن فکان
که اول سخن زاد و آخر جهان
سخن را همین بس بود اعتبار
که ناشی شد اول ز پروردگار
سخن باده است و زبان می فروش
شناسنده هوش و خریدار گوش
به گوش شهان گوهر شاهوار
برای سخن می کشد انتظار
ز دل تا زبان وز زبان تا به گوش
ازین نشیه دارند جوش و خروش
که گوید ز جان گر نباشد سخن
به ابرو سخن گر ندادی زبان
که هم پرده دارست و هم پرده در
لب از وی گهر سفتن اندوخته
ز نقدش بود پر چو همیان قلم
که تا شد نگون ریخت بر روی هم
وزو زنده بر مرده دارد شرف
که ناخن زند بر دل از راه گوش
به خضر قلم می دهد از دوات
سخن چون زند بانگ بر مشتری
درین بوستان بلبل خوش نواست
دو مزدور دادش ز گفت و شنید
نی کلک ازین مایع نفع و ضر
زبان گاه ازو نرم و گاهی درشت
کند نقل مردم ز رنگی به رنگ
سخن خوب خوب است یا زشت زشت
ازو کعبه روزی شود یا کنشت
درین حرف کس را چه دعوی بود
که گلبرگ حیف است بی رنگ و بو
سخن راست بر اوج فکرت کمند
به غیر از سخن نیست شعر بلند
ندانم سخن خلق شد از چه دست
شناسد کسی کاین چه رنگ است و بو
برای سخن دست و پا می زنند
به غیر از سخن نیست نقد روان
سخن را به قدر سخن دار پاس
نکردی سخن گر به جان همدمی
درین پرده بیگانه را راه نیست
یکی بر هدف آید از صد خدنگ
سخن رس یکی بس بود از هزار
سخن را به جرم سخن ور مسوز
دهد نسبت شب چه نقصان به روز
که چون موی در دقت لفظ کاست
حلال است بر لفظ گشتن حلال
نه چندان که معنی شود پایمال
مگو طبعم افسرده شد از سخن
نمرده ست خون لعل را در بدن
هنوزم ز معنی مدان بی نصیب
که در پرده دارم گروهی غریب
نجوشیده با هم به هم خانگی
فرو برده ام سر به دریای فکر
چو فکرم به دنبال مضمون بکر
همین بس که از خود خجل نیستم
چو طفل سخن شوید از شیر لب
سخن را ز من پایه گردد بلند
نهد بر زمین پشت دست آفتاب
چو کلکم کند شعر رنگین رقم
به اشعار خویشم نیاز است و بس
که احسان و تحسین نخواهد ز کس
دهم چون قلم سر به عشق سخن
به غیر از سخن نیست معشوق من
به جان می کنم شعر را بندگی
چو لفظم به معنی بود زندگی
چو معنی گر آیم برون از سخن
اگر نیک اگر بد ازان من است
به جز معنی از من کسی نشنود
شود نقطه ای گر ز کلکم تلف
جهان پر ز گوهر شود چون صدف
سخن لب به لب در سراغ من است
تو دیگر مسنجش که سنجیده ام
وگر از تقاضای رشکی به رنج
به چین گر کند جلوه نقش چنین
چو معنی به مغز سخن در شود
کند خویش را از غرض بی نیاز
ز رخسار معنی کند پرده باز
که با طبعش انصاف توام بود