تنومندی و دست زورش حلال
که موری نشد در رهش پایمال
چو افشرد بر سنگ پای درنگ
چو خون از رگ لعل جوشید رنگ
به یادش کجا میوه ای رخ نمود
که در خامی از کار نگذشته بود
به پرواز گامش چه کوه و چه دشت
به یادش توان از دو عالم گذشت
نگردیده در دل خیال دوال
برون جسته از عرصه ماه و سال
زند تا لگد بر سر راه دور
کشد راه را پیش دستش به زور
به یادش مگر جیب دل پاره گشت
که چاکش ز دامان محشر گذشت
نبینی به جز راه در هیچ حال
که افتاده ای را کند پایمال
که آرام را در سپارد به خاک
ز شوخی به بستن نمی داد دست
چگونه پی اش بر زمین نقش بست
نهان از نظر می رود چون پری
ولیکن چو انسان به فرمانبری
به جولان گری چون نسیم بهار
سبک روتر از آب در سبزه زار
به یک گام جستی ازین نه حصار
گر از برق نعلش نبودی جدار
برش خواه ره بیش و خواه اندکی
ز نعلش زمین شد ز سیاره پر
سپهر از خوی او پر از ماه و خور
زمین را به ناخن رساند به آب
چو ادراک اهل ذکا تیز و تند
نشد صبح دوری در آن ره سفید
مگر عازمش یافت در قطع راه
که دوری به نزدیکی آرد پناه
به راهی که یک بار پیموده است
ز نزدیکی خود ره آسوده است
به راهی که عزمش تکاپوی کرد
ازان راه برخاست دوری چو گرد
ز دامان زینش قضا داده بال
چو بر سطح خارا کند سخت پا
کند پس کشیدن عنان را کمین
که پیشی به گردش رساند جبین
میان خالی اما کفل کیسه پر
نمی دانم این پرهنر از کجاست
که یک موی او را دو عالم بهاست
به چندین هنر می خرندش چنین
منال از هنر گو کسی بعد ازین
سمش کرده طی از سمک تا سما
سوارش به منزل چه آزاد رفت
که جنباندن پایش از یاد رفت
بر این ابلق افلاک را حیرت است
که تا خانه زین پر از دولت است
که حیرت ندوزد به میخش دهن
سرین منعم از بسته ریو و رنگ
میان مفلس و تنگ بالای تنگ
چو بر خویش گیر سر راه ناز
که انگیزد از خون بدخواه گرد
به موی دمش زلف خوبان اسیر
چنین رهنوردی که دارد به یاد
که نعلش کند حلقه در گوش باد
جهد از رگ سنگ خون بی درنگ
بود دانه اش گر ز کشتن مراد
دهد تخم ناکشته خرمن به باد
ز دستش مددجویی ای بسته پا
به سعیش چنان سعی را گرم پشت
زمین از پی اش گر پذیرد نشان
زند پای سعیش چو ناخن به سنگ
کند بس که در زیر پایش سماع
بود آسمان با زمین در نزاع
به صحرا به ریگ روان شد فرو
درنگ آید از بی درنگی به جان
ز چشمش خورد خون غیرت غزال
چو رنگ حنا زود رفتی ز دست
کلاه از نمد زین او کرده ماه
که بی سر کند سیر گردون کلاه
ز آسیب ره را که دارد نگاه
چو چوگان شود دست آن پرهنر
برد گوی شوخی ز میدان به در
نهد وقت گردش چو بر خاره پا
به چرخش درآرد چو سنگ آسیا
به سرعت چنان دست و پا در جدل
که از همرهی مانده داغ کفل
ز همراهی اش بعد چندین شتاب
چه منزل که پیمود و منزل نکرد
که شد در رهش خاک منزل به گرد
ببین بر سر ره چه بیداد برد
که پیش سمش باد را باد برد
رهی را که پیمودنش ساز کرد
همان به که طی سازم این قال و قیل
برانگیزم اسبی به تعریف فیل
تعالی الله از پیکر نوربخت
که هم نوربخت است و هم نیک بخت
ز چو کندی اش کس فتد در گمان
به خرطوم دارد فلک را نگاه
که از نقش پایش نیفتد به چاه
کند سحر خرطوم او دم به دم
به خرطوم او دست بازی خطاست
عجب سیلی این نهر را در قفاست
که گردون ندیده سوادی چنان
به هم خلقتی برده گوی از فلک
فلک را به صورت چو گردد دچار
تو گویی بود عقل کل در سرش
به گوشش نظر کن شعورش بدان
دهد گوش پهن از فراست نشان
ندارد به غیر از شنیدن هوس
بزرگان همه گوش باشند و بس
نفهمیده ننهاده پا بر زمین
که دارد به قدر بزرگی شعور
به خرطوم ز اختر بود دانه چین
بزرگی به این تنگ چشمی که دید
شود تکیه گاهش اگر کوه قاف
که از ثقل گاو زمین جان نبرد
ز دندان به ناخن ندارد نیاز
که چندان که چینند گردد دراز
بود بر تن آیینه اش خوش نما
به بالای او رفته چون فیل بان
نهد بر سر سایه خود چو پای
نجنبد دگر چون شب غم ز جای
بخش ۶ - قدسی مشهدی | ناهید