مرا بود از دوستان دوستی
که بودیم چون مغز در پوستی
مدقق چنان در خفی و جلی
که از دقتش دق کند بوعلی
رصدبند قانون ناز و نیاز
ز دل ره به دل کن چو تسبیح ساز
سر صدق کیشان ز جوش و خروش
چو صبح از گریبان برآید به جوش
چو افکند صبح ضمیرش نقاب
نهد بر زمین پشت دست آفتاب
نیرزد به سیم دغل بی خلاف
برش تیزبازاری موشکاف
شفا یک مسیحادم از کوی او
اشارات درسی ز ابروی او
بود علم اشفاق بر طاق ازو
رسیده به معراج اشراق ازو
به مشاییان دامنی برفشاند
کزان فلسفی را بر آتش نشاند
که دید از خراسان چنین گوهری
که هر ذره دارد به مهرش سری
غباری که برخیزد از خاوران
ز یونان فهمیدگی هرکه خاست
بود پیش حرفش الف وار راست
اگر خواند از حکمتش یک ورق
دهد جکمتش می چو در پای خم
فلاطون می اش را بود لای خم
به انداز معنی چنان می رسد
که جویای گوهر به کان می رسد
چو بیند ز کس نقطه ای را سقیم
به بالین ز اصلاحش آرد حکیم
نه از کم کند کم نه از بیش بیش
بود محض انصاف در کار خویش
به تحسین بیجا نجنبانده لب
کند آنچه با کان کند آفتاب
چو او کی رسد کس به داد سخن
اگر زر به خروار اگر در به من
نگیرد ز کس تحفه غیر از سخن
که آمد ملک پیش ازو بر زمین
همین است از سن خویشش به یاد
که پیش از ازل داده دندان به باد
جهان بود از روز و شب ناامید
به صد قرن پیش از فلک گشته پیر
ازل شسته در پیش او لب ز شیر
اجل مویه بر گر خود از دیدنش
طبق زن شده فرج و بینی به هم
به تنگ آمده گوشه گیری ازو
کمانی که دیده ست تیری ازو
کند گر ز گیسوی خود گرد پاک
کند جای چون دانه در زیر خاک
چو مشک آب در پوست انداخته
ز چشمش که از روشنی ساده است
گو افتادن اندر گو افتاده است
چو نی پوستش خشک بر استخوان
فرو ریزد از رعشه دستش ز هم
چو مشکی که خشکیده در آفتاب
تن از بی غذاییش چون نال بود
که قوتش همین خوردن سال بود
غذایش همین خوردن سال و بس
که دیده ست زالی به سامان چنین
ز چین فرج بالای هم تا جبین
عذارش کبود ابلق از خال نیل
فروهشته بینی چو خرطوم فیل
دو دندان پیشش به حدی دراز
که با آن کند بند شلوار باز
بر اعضای او رسته موی درشت
سرش گشته خالی به سودا ز هوش
همین در تنش جان گران بود و بس
ز نور نظر دیده اش پاک بیز
ز سرپنجه با رعشه دارد ستیز
سر رفته در دوش را چون کشف
گه از چرخ نالان بود چرخه وار
گرو برده رویش به سردی ز دی
اجل را ز دیدار او صد فتوح
زهی رعشه ناکی که روز نخست
به ناخن جدا مو ز اندام کرد
تن از کندن مو چو بادام کرد
همین صرفه اش بس ز قد دو تا
بدل گشته صبح امیدش به شام
چنان کرده خود را به خال کبود
که آورده گویی فلک را فرود
برون رفته از پوشش خواب و خور
که دیده ست انبانی از هیچ پر
چو چادر به دوش افکند دم مزن
چه به زان که باشد اجل در کفن
ازان خم شد از غمزه مژگان یار
که خوابیده بهتر کند نیزه کار
به زلفش قوی شانه را دست زور
به عالم که دیده ست سوری چنین
فضای جهان پر زر و زیور است
تو گویی فلک یک صدف گوهرست
که چون لاله از خاک روید چراغ
جهان برگ عشرت ز بس کرده ساز
طرب را دهن مانده از خنده باز
به رقص آسمان شد جدا از زمین
ندیده چنین روز گیتی به خواب
که جایش طرب رفته در گوش ها
که بی پرده از لب نباید به گوش
به جز نغمه در پرده کس راه دل
زند زلف خوبان به صد اضطراب
ز تحریر آوازشان پیچ و تاب
که رفت آب گوهر به گرما ز جوش
ز بس در بدن ها هوا کرد کار
جهد از بن مو عرق چون شرار
هوا شد چنان گرم از تاب میغ
که شد آتش افشان دم سرد تیغ
نمایان چو ماه نو از لاغری
که دیده جز این توپ گیتی گشا
حریفان خوش از سردی روزگار
که بازی نسوزد ز کس در قمار
بخش ۱۴ - قدسی مشهدی | ناهید