شمارهٔ ۲
سراج قمریتا با خودی بدان که قوی دوری از خدا
آیی برخدای چو خود را کنی رها
تا من تو گویم و تو من ای ما همه منی
انصاف ده که او نبود در میان ما
در دل که منزل ملکوت الهی است
تا چند سازی از جهت خرس و خوک جا
تا در دل تو جوروجفا و ستم بود
با جور و با جفا و ستم که بود آشنا
مقصود تو بهشت بود واسطه خدا
گر از پی بهشت عبادت کنی ورا
معشوق را پرست تو از بهروی که عشق
نه از برای خوف بود نزپی رجا
صوم آن بود که تا نچشی شربت اجل
باشی زخوان و کاسه ی این دهر ناشتا
چون قدر دین ندانی پیشت چه دین چه کفر
اندر کف خطیب چه هندی چه گندنا
راهی است بی نوا که حیات است نام او
