شمارهٔ ۳۰۵
نمیدانم چه کردی با دل من که باز آتش زدی بر حاصل من اگر رفتی برون از محفل من نخواهی رفت هرگز از دل من بیا ای شمع محفلهای تاریک که تاریک است بی تو محفل من تو تا در منزل من جای داری ن...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
نمیدانم چه کردی با دل من که باز آتش زدی بر حاصل من اگر رفتی برون از محفل من نخواهی رفت هرگز از دل من بیا ای شمع محفلهای تاریک که تاریک است بی تو محفل من تو تا در منزل من جای داری ن...
ای دشمن جان من و ای خیره تن من ایمایه اندیشه و رنج و محن من ای یار دل آزار نه ای دشمن خونخوار کاینسان شده دشوار ز تو زیستن من ای خصم دل و دینم و همواره بکینم ای برده نگینم که تویی ...
عید شد باده مغانه بزن باده با چنگ و با چغانه بزن قدم از صحن خانه تا لب بام بنه و طبل شادیانه بزن شب عید است تا سحر خوشباش باده و چنگ را شبانه بزن دست افشان و پای کوبان شو هی لگد بر...
کس را مسنج جز بترازوی خویشتن و از کس مرنج نیز بجز خوی خویشتن ای هوشمند سوی رفیقان نظر فکن چونانکه می نظر فکنی سوی خویشتن چندین مپوی گرد پزشکان بیخرد در خود بجوی مرهم و داوری خویشتن...
چندانکه زیم با دل آسوده زیم من بی فکرت و اندیشه بیهوده زیم من ای راحت جان و دل من زود بیاور آن باده آسوده که آسوده زیم من چون راد خدا باده بمن داده نشاید در رنج و غم از بوده و نابو...
چشم تو امشب شده مست از شراب چشم من از حالت چشمت خراب یافته مشکوی من از مشک بوی تافته از روزن من آفتاب هیچ نگنجد بخیالم که تو در برم آیی بچنین شب بخواب بسکه لذیذ است سخن گفتنت هیچ ن...
سر در سر سودای جهان میباشم بیهوده پی سود و زیان میباشم سر بر خط فرمان و لیکن چو قلم بی مغز و دو روی و دو زبان میباشم
نکرده ای ببر ای سرو جامه گلگون که گشته ای ز شهیدان خویش غرقه بخون قباس سرخ ببر کرده ای نمیدانم و یا ز تاب بدن گشته جامه ات گلگون رخت برنگ قبا جامه ات بر تگ بدن بگو که گشته بدین دلب...
در کفت دارم دلی خارش بکن رارش بکن تا توانی روز و شب پیوسته آزارش بکن نزد من چون جان شیرین گرچه می باشد عزیز در نظر ای خسرو شکر لبان خارش بکن گر لبی آب از لبت خواهد که آب زندگیست از...
امروز امیر در میخانه تویی تو فریادرس ناله مستانه تویی تو مرغ دل ما را که به کس رام نگردد آرام تویی دام تویی دانه تویی تو آن مهر درخشان که به هر صبح دهد تاب از روزن این خانه به کاشا...
می نخوردی سخن از باده و از جام بگو یا بدل یا بزبان حرفی از آن نام بگو از زبان گوی بدل باز ز دل گوبزبان هر دو چون گشت یکی با همه اندام بگو تا بهوشی و خرد لب بلب چاه بنه چون شدی مست ...
سر تا بقدم ترک منا جان و دلی تو باور نکند عقل که از آب و گلی تو ترک چگلی نیست بدین خوبی و نغزی ای ترک بگو راست مگر از چگلی تو یک بوسه ز لعل تو ربودم بحلم کن ور خون مرا پاک بریزی بح...
مبر در پیش زاهد نام باده سر زاهد فدای جام باده امان از صبح روز افروز صهبا فغان از شام عیش انجام باده ز گفتن ها بی پروای صهبا ز خفتنهای بی هنگام باده خوشا بیداری شبهای مستی خوشا مخم...
آن مست ببین بی خبر از خویش فتاده خشت سر خم زیر سر خویش نهاده سر بر در میخانه و لب بر لب مینا پا بر سر عقل خرد اندیش نهاده سلطان جهان است که از روی محبت سر بر قدم حضرت درویش نهاده ت...
ندارم توشه ای از بهر این ره بجز یکقطره اشک و یکنفس آه بهای قطره اشکی چه باشد که دریاهای خون بینم در این راه زره وامانده ای درمانده خوش گفت که ره دور است و گام عمر کوتاه اگر یکدم بغ...
چهره را رنگی بده آبی بده زلف را چینی بده تابی بده چشم بی خواب مرا زان لعل لب لطف فرما شربت خوابی بده تشنه لب مردم بر آب زندگی از عنایت جرعه آبی بده مجلس عیش مرا از زلف و خال از تلط...
من بدین کهنه دلق و کهنه کلاه نکنم سر فرو به افسر شاه روی ناخوب و خوی نامرغوب میزنم طعنه ها بمهر و بماه بتو زیبنده شد بنقاره زدن ایصاحب سریر و کلاه که مرا تاج فقر وتخت قنوع برتر است...
برخیز و در قدح فکن آن جوهر مذاب کش بوی مشک ناب بود رنگ زرناب زان می که چون بدرکشی از قعر خم قار گویی که کرده سر زدل شب برآفتاب هان ای حریف تا نکنی آب در بمی کاتش خموش گردد چون برزن...
قربان تو و طبع ملول تو شوم قربان تو و رد و قبول تو شوم تا چند کنی اصول بازی با من قربان تو و فقه و اصول تو شوم
ای شیخ جز این خرقه و دستار چه داری جز انده و اندیشه بسیار چه داری گیرم تو خری علم چه باریست به دوشت در گل چو فتاد این خر و این بار چه داری تکرار کنی روز و شب این درس مزور یک بار بگ...
زلفکا چند حیله ساز کنی تا بما ره حیله باز کنی جادو ار نیستی چسان خود را گاه کوتاه و گه دراز کنی خویشتن را بهیکل طومار گاه پیچی و گاه باز کنی گاه بر چشم یار حلقه زنی گاه با گوش دوست...
تن همه زشتی و بدی یارجلاخذبیدی جان همه دیوی و ددی یار جلاخذبیدی از همه جا بیخبرم عبرت اهل نظرم لنگ و شل و کور و کرم یارجلاخذبیدی بر در هر خانه و کو در همه جا وز همه سو از من دلخسته...
شیخنا بگذر از تویی و منی ز سلیمانی و ز اهرمنی این تویی و منی اگر برخاست از میان من تو باشم و تو منی قطره ای بودی از منی چون شد که شدی صد هزار بحرمنی کار جان کن نه کار تن که تو را ک...
این طره پر چین که شکن در شکن استی امشب چه فتاده است که در دست من استی خورشید فرود آمده از طارم گردون یا روی تو آرایش این انجمن استی گفتم که کنم خانه بصحن چمن امشب دیدم ز تو این خان...