شمارهٔ ۴
هرشب من و دل تا سحر در گوشه ویرانه ها داریم از دیوانگی با یکدگر افسانه ها اندر شمار بیدلان در حقله بی حاصلان نی در حساب عاقلان نی درخور فرزانه ها از می زده سر جوش ها از پند بسته گو...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
هرشب من و دل تا سحر در گوشه ویرانه ها داریم از دیوانگی با یکدگر افسانه ها اندر شمار بیدلان در حقله بی حاصلان نی در حساب عاقلان نی درخور فرزانه ها از می زده سر جوش ها از پند بسته گو...
زاین خم که همیشه بی می ووارون است میخانه عیش من چرا پر خون است عیبش نکنم گر دنی و گر دون است زانروی که نام نحس او گردون است
رهی باشد از این ماتم بدان سور نمیدانم که نزدیک است یا دور بود دل منزل حق لیک ما را بود تا دل حجابی سخت مستور برو ویرانه کن دلرا که چون دل شود ویرانه گردد بیت معمور طواف و سیر گردد ...
بندگی بر در مردان خدا دین من است خاک راه همه عالم شدن آیین من است توتیایی است عجب خاک ره اهل نظر که در او روشنی چشم جهان بین من است گر بسگبانی ایندر بپذیرند مرا بندگان ره حق غایت ت...
آن سنبل و گل بهم در آمیخته بین زان چشم هزار فتنه انگیخته بین یک لحظه بسوی چشم و ابروش نگر شمشیر بدست مست آهیخته بین
این کیست چنین ستاده سرمست مست از می و جام باده در دست مانند تو مه بر آسمان نیست باور نکنم که در زمین هست بنشین که خروس صبح برخاست بر خیز که ماه چرخ بنشست چون لعل لب تو خون ما ریخت ...
ای سنبل تو همیشه تاب آلوده وی نرگس تو همیشه خواب آلوده جز لعل لبان تو ندیدم هرگز در عالم آتشی بآب آلوده
در سلسله عشق که بگسیختنی نیست غیر از دل سودا زده آویختنی نیست در سایه زلف تو نهد دام بلا را هر فتنه که از چشم تو انگیختنی نیست ما سر بکف خویش نهادیم درین کوی از بخت سیه تیغ تو آهیخ...
از اهل خراسان سخن خیر مگو آدم رخ و دیو شکل و اهریمن خو چون خامه تهی مغز و دورنک و دوزبان چون نامه سیه دل و چو زن شوهر بو
بیا زاهد مزن دم زین خرافات بزن ساغر که فی التاخیر آفات زمستان میرسد فصل شتا را مبر بیهوده جز در جمع کافات تو گر از کعبه میایی من از دیر مخور غم کاین دو رانبود منافات بهر راهی که می...
عید است و ببر کرده همه جامه نو من جامه بجام باده بنهاده گرو یکجام می کهنه بنوشی شب عید بهتر که بتن پوشی صد جامه نو
صوفی امروز مگرمست زجامی دگر است رفته از خویش که در سیر مقامی دگر است می حلال است بکیش من و تزویر حرام که بهر کیش حلالی و حرامی دگر است رشته سبحه و زنار اگر چند یکی است در حرم دامی ...
جامی و حریفی دو و بزم طربی عناب لب بتی و بیت العنبی با طلعت و زلف یار روزی و شبی این است اگر عیش جهان میطلبی
ملک تسلیم و رضا دولت درویشان است کسوت فقر و فنا خلعت درویشان است قسمت پادشهان سیم و زر و تاج و کمر رنج و اندوه و بلا قسمت درویشان است نوبت پادشهان دبدبه کوس و دهل بانگ مرغان سحر نو...
تا چند بتا تو سرکشی خو داری تا کی جانا گره بر ابر و داری این روی سیه میشود این موی سپید ناز اینهمه گر بروی یا مو داری
در ره عشق نامرادی نیست جنس بازار دل کسادی نیست بسخنهای زاهد و مفتی مرو از ره که اعتمادی نیست بسوی شیخ استناد مکن شیخ استاد استنادی نیست خضر وقت است پیر راه و جز او رهرو انرا دلیل و...
آن به که شراب را حکیمانه خوری هر روز باندازه دو پیمانه خوری می نوش بدان صفت که هر کس بیند بازت نشناسد که خوری یا نخوری
چهر حق را جلوه اندر کعبه و میخانه نیست گر بود جز در دلی آشفته و دیوانه نیست ورد صبح و شام زاهد را اثر نبود اگر هست تاثیری بجز در ناله مستانه نیست بر در شاهان چه پویی از گدایان جو م...
تا چند بیاد گل و سنبل باشی آن به که خراب از قدح مل باشی چندان بخور از باده گلرنگ که خود صد بار شگفته رخ تر از گل باشی
ما را بشیخ شهر سوال و جواب نیست زیرا که در میانه حساب و کتاب نیست تو میروی بمسجد و من سوی میفروش ای نور دیده جای عتاب و خطاب نیست گویی که حق عذاب کند گر خوری شراب عذب است اگر عذاب ...
در کعبه و در دیر مرایار تویی مقصود من از سبحه و زنار تویی مغبچه مست و صوفی سبحه بدست در خانقه و خانه خمار تویی
در مدرسه علم و عمل آموختنی نیست جز درس نفاق و دغل اندوختنی نیست گویند که در بزم دل افروخته شمعی است روشن که بدیر و حرم افروختنی نیست این دفتر دانش اگر از سر حقیقت یک نکته در او هست...
گفت زاهد ز عمر و عمار است قول شاهد ز خمر و خمار است گوش این بر نوای تسبیح است گوش آن بر صدای مزمار است تا نگویی کز این دو راه کدام راه نزدیک سوی دادار است هر یکی را به رشته ای بستن...
سالها بر کف گرفتم سبحه صد دانه را تا ببندم زین فسون پای دل دیوانه را سبحه صد دانه چون کار مرا آسان نکرد کرد باید جستجو آن گوهر یکدانه را سخت سست و ناتوان گشتم مگر نیرو دهد قوت بازو...