شمارهٔ ۵
سیگار که لب بر لب تو دوخته است آتش بدلم از حسد افروخته است دلسوخته تر ازو منم در عشقت لعل تو اگر قسمت دلسوخته است

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
سیگار که لب بر لب تو دوخته است آتش بدلم از حسد افروخته است دلسوخته تر ازو منم در عشقت لعل تو اگر قسمت دلسوخته است
از خداگر دم زنی نامش علی است ور ز احمد ساقی جامش علی است وز شریعت گر سرایی فاش گو هر چه هست اکمال و انجامش علی است وز سلوک و جذبه و راه طلب دمزنی آغاز و انجامش علی است ور ز خضر جنت...
دوش با یک جام می ساقی خرابم کرده است نیز آباد از یکی جام شرابم کرده است در حساب عاقلان از من بود دیوانه تر پیر دانشمند اگر عاقل خطابم کرده است پوستها از سر کشیدستم چو گردون روز حشر...
هر چه پویی جز ره حق باطل است هر چه جویی جز خدا بی حاصل است از خودی بگذر که در راه خدا صعب و بی پایان همین یک منزل است عرش و کرسی در دل است اما چه سود کاین دل بیحاصل از خود غافل است...
قسم تو اگر بیش بود کم شدنی نیست ور کم بود افزون تر از آن هم شدنی نیست با دست قضا پنجه مزن خواجه بدین دست بازو چه کنی رنجه کمان خم شدنی نیست دانی که چه مقصود بود بیخردان را بیمایه ب...
بشکست اگر جام سر سنگ سلامت بگریخت اگر نام سرننگ سلامت رفتیم که در مدرسه زهدی بفروشیم حالی که نشد باده گلرنگ سلامت ور باده گلرنگ نیفتاده بچنگم آن چرس بیامیخته در بنگ سلامت در صلح بز...
این کیست که او پرده ز رخسار کشیده است سرمست و چمان جانب گلزار چمیده است در دشت چنین لاله خودرو نشکفته است در باغ چنین میوه شیرین نرسیده است چون است که هر کس که طمع کرده بدان باغ زی...
ذوق عارف دگر و مشرب عامی دگراست ناتمامی دگر ایخواجه تمامی دگر است در خم و جام و قدح زاده انگور یکیست پختگی طعم دگر دارد و خامی دگر است هر نفس خاصیتی دارد و هر دل هنری پادشاهی دگر ا...
بر لبم گوش نه که بانگ نی است از دلم نوش کن که خم می است خشت بر لب خمش ستاده چو خم می چو سر جوش گشت وقتی قی است جام ما چون تهی شود از می نقش وارونه از کلاه کی است من که لب بر لبی نه...
تسبیح تو ایشیخ که صد دانه تمام است ظاهر همگی دانه و باطن همه دام است پیوسته چرا مست غرور از می دنیاست در مذهب این شیخ اگر باده حرام است راهی است نهانی ز دل خلق سوی حق از شیخ بپرسید...
از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست از شمع رخت محفلش افروختنی نیست گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ ای برق مزن خرمن ما سوختنی نیست در طوف حریمش ز فنا جامه احرام کردیم که این جامه به...
اگنون که گذشته ز شب تیره دو پاس است زی باده کشان نوبت تبدیل لباس است از سر فکند شیخ بخلوتگه رندان آن خرقه صد پاره که پشمینه پلاس است در هندسه بینی دهن شیخ و لب جام دو دایره کان هر ...
عمرت ای خواجه گرچه بر گذر است نیک بشمر که چون درست زر است گر درست زرت عزیز بود به خدا عمر از آن عزیزتر است خواجه چون سیم و زر شمار کند عمر وی نیز درخور شمر است نیمی از عمر ناشمار گ...
محو آن روی پریواریم ما در حقیقت نقش دیواریم ما نیمه در غیبم و نیمی در شهود نیمه مست و نیمه هشیاریم ما نیمه از فرخار و نیم از کاشغر نیمه ای از شهر بلغاریم ما در نظر ایقاظ و در معنی ...
آن زلف سیه که خوشه خرمن تو است چون هاله بگرد ماه پیرامن تو است آنرشته که پای بند دلها است چرا سرگشته همیشه دست در گردن تو است
ای گلرخ دلفریب خود کام وی دلبر دلکش دل آرام شد وقت که باز دور ایام گامی بزند موافق کام برخیز تو نیز آسمان وار یکروز بکام ما بزن گام بستان و بده بگو سرودی برخیز و برو بیا بزن جام چو...
تو را آیینه محتاج حلب نیست که مقصودی بجز خویش از طلب نیست عجایب نامه عالم تویی تو که در عالم بجز تو بوالعجب نیست در این ره گر نیاسایی شب و روز رسی تا حضرتی کش روز و شب نیست سبب را ...
شیخ و زاهد دوش اگر منع از شرابم کرده است ساقی از یک جام می امشب خرابم کرده است راست گفته است از حدیث راست رنجیدن خطا است شیخنا زندیق و ملحد گر خطابم کرده است گر مرا رسوای عالم کرد ...
مطرب امروز مگر نغمه سرایی دگر است که بهر ناله نیف ساز و نوایی دگر است ره میخانه بگام و قدم زهد مپوی قطع این مرحله ایشیخ بپایی دگر است مسجد و صومعه را گرچه رواقی است بلند طاق و ایوا...
ای مغبچه کو ره خرابات تا باز رهم از این خرافات از شاهی عرصه گاه شطرنج صد بار نکوتر ار شوم مات ای پیر خرد ره رهایی دانی تو که چیست زین مخافات یک جرعه می کرم کن ای پیر بیزار شدم از ا...
از هیچ دری حاجت درویش روا نیست وز هیچ رهی درد دل ریش دوا نیست درویشی و ناچاری و درد من و دل را درمان و دوا جز کرم و لطف خدا نیست ما تجربه کردیم دو صد بار دروغ است هر کس که بگوید نظ...
خانه گه تاریک و گاهی روشن است یارب این نور از کدامین روزنست یارب این دل از چه گوهر ساختند کوگهی از موم و گه از آهن است یارب این مسند اسیر حکم کیست کو گهی از جم گهی زاهریمن است میر ...
هر سر که بسودای طلب باختنی نیست در پای سگ کوی تو انداختنی نیست این رایت عشق است که جز بر سر منصور این آیت فتح و ظفر افراختنی نیست یکران فلک را که بود خنک سلیمان پی کن که بمیدان طلب...
امروز جمال تو طرح دگر افتاده است چین و شکن زلفت آشفته تر افتاده است آشفته و ژولیده سرگشته و شوریده پیچان و پریشیده بر یکدگر افتاده است هی چین و شکن بینم از زلف تو از هر سو کاندر پس...