شمارهٔ ۸۴
شه وجود عجب قاصدی فرستاده است بدست او چه عجب خط رحمتی داده است که باز باید از آنسوی آسمان بپرد هر آنکه از ازل از پشت آسمان زاده است تو ماه کنعان در قعر چاه کنعانی چه ملک ها که بمصر...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
شه وجود عجب قاصدی فرستاده است بدست او چه عجب خط رحمتی داده است که باز باید از آنسوی آسمان بپرد هر آنکه از ازل از پشت آسمان زاده است تو ماه کنعان در قعر چاه کنعانی چه ملک ها که بمصر...
دستار تو ای شیخ که صد حلقه فزون است اندر خم هر حلقه دو صد دام و فسون است از ملک سلیمانی و از دانش آصف دعوی چه کند خواجه بادبو زبون است از همت مردان مگرش سلسله بندیم بر پای که این د...
بکیش زاهدان گرمی حرام است مرا دیر مغان بیت الحرام است ترا در خانقه باب المراد است مرا در میکده دارالسلام است حدیثی شیخ اگر از موهبت راند پسندیده است اما ناتمام است نهان راهی است از...
زمامم در کف پیری فقیر است که در معنی امیران را امیر است بصورت ژنده پوشی سخت خلقان بمعنی صاحب تاج و سریر است رخش تابنده تر از مهر تابان دلش روشنتر از بدر منیر است لب جانبخش او عین ح...
من که بی پیمانه مستم حاجت پیمانه نیست جان من میخانه شد جایم اگر میخانه نیست نیست مر دیوانگانرا رای بزم عاقلان عاقلانرا گر سری با صحبت دیوانه نیست ما بکوی نیستی کردیم منزل ای غلام ه...
چون باده بجام است همه کار بکام است چون یار بدام است همه شهر غلام است از سنگ نپرهیزد آنرا که نه جام است از ننگ چه بگریزد آنکش که نه نام است از سوخته پخته مجو اشکی و آهی دود آرد و آب...
باده سرجوش و جام لب به لب است نفس آخرین عمر شب است ساقی ماهروی مشکین موی آتشین خوی و آتشین سلب است قصب سرخ بر حریر تنش به مثل همچو نار در قصب است بوستان جمال و نخل قدش بالغ الورد و...
کرد چرخ دورو دو موی مرا تا چه آید از این دو روی مرا روی و مویم ز چرخ دیگر شد لیک دیگر نگشت خوی مرا هر چه سالم فزون تر آمد نیز شد فزون آز و آرزوی مرا عمر باید بجستجوی رود رفت اینک ب...
عمری است که عمر به تعب میگذرد از هجر توام روز چه شب میگذرد چون زلف تو تاب دارد و چشمت تب روز و شب من به تاب و تب میگذرد
صبح چون خورشید خاور سرز مشرق بر کند ساقی خورشید منظر باده در ساغر کند آفتاب می کند از مشرق ساغر طلوع جلوه گاه بزمرا چون عرصه خاور کند ساقی سیمین بدن از در درآید سرگردان باده در مین...
گر خدای سپهر یار من است سیر گردون به اختیار من است یاری از بندگان نمی خواهم گر خداوندگار یار من است آسمان و زمین و جن و ملک همه مخلوق کردگار من است گر سگ بارگاه حق باشم شرزه شیر فل...
دل عاشق که نازکتر زجام است چسانش طاقت سنگ ملام است چه بگریزد زسنگ آنکش نه جام است چه پرهیز در ننگ آنکش نه نام است بده در جام جم خون سیاوش که کیخسرو کنون مارا غلام است بیا عقد زناشو...
دوستان نوبت سپیده دم است وقت صبح است و سخت مغتنم است نرود تا دمی نمی آید دم دیگر که عمر از این دودم است وقت را سیف قاطع آوردند به مثل گرچه دشنه دو دم است طرفه هستی که در میان دو نی...
ایخواجه شنیدم که لبت کان نبات است ایخواجه شنیدم دهنت آب حیات است ایخواجه شنیدم که بدست کرم تو از لطف خداوند یکی تازه برات است ای خواجه شنیدم که در این خرمن نعمت از قسمت درویش یکی ت...
شد وقت سحر چشم تو تا چند بخواب است برخیز که هنگام می و گاه شراب است تا باده ننوشی نرود خوابت از سر می دفع خمار آمد و می داروی خواب است آن جام نه جام است که آبی است فسرده وان باده ن...
آن جامه بر آن بدن چه زیباست وان پیرهنش بتن چه رعناست سنگین دلش از بدن هویدا سیمین بدنش ز جامه پیداست آن حله آتشین بر آن تن چونانکه درون شیشه صهبا است و آن جامه سبز بر تن نغز چون غن...
عشق است که اندر دو جهان راه نجات است بحریست که یک چشمه از آن آب حیات است بحر است و چه بحر است نه قلزم نه محیط است شط است و چه شط است نه جیحون نه فرات است دارای جهان است که بالای جه...
کس نیست که از لعل تو دشنام شنیده است وز حسرت آن لب لب خود را نگزیده است رخ سرخ و لبت سبز و کبود است و بگور است آن روی که بوییده و آن لب که مکیده است آن لعل ز گفتار بگو بهر چه رفته ...
از زلف سیاهت که همه چین و شکنج است جان و دل غمدیده ما سخت به رنج است رخساره سیمین تو گنجی است نهانی وآن زلف یکی مارسیه بر سر گنج است ما را طمع کیش مسلمانی از آن زلف که او کافری و ا...
نوبت عشرت است و وقت صبوح میزند مرغ صبح یا سبوح طاب وقت الشراب والاطراب اشرق الصبح و النسیم تفوح می بگیر از کف غزالی مست ان قرن الغزال کادیلوح صبح زاهد بود دعای صباح صبح عارف بود شر...