شمارهٔ ۱۱
دل دیوانه بدر شد سحر از خانه ما شام شد باز و نیامد دل دیوانه ما روزنی بود در این خانه که گاهی خورشید تابشی داشت ز روزن بسوی خانه ما روزن خانه فرو بسته شد از چشم حسود تیره شد چون دل...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
دل دیوانه بدر شد سحر از خانه ما شام شد باز و نیامد دل دیوانه ما روزنی بود در این خانه که گاهی خورشید تابشی داشت ز روزن بسوی خانه ما روزن خانه فرو بسته شد از چشم حسود تیره شد چون دل...
لب جز لب سیگار بدان لب نرسد هرگز کسی از لبش بمطلب نرسد دلریش و درون سوخته و خاک شده تا کس نشود لبش بدان لب نرسد
شامگان که شه خیل نجوم از خاور کرد زی مملکت باختر آهنگ سفر من آهنگ تفرج را از مشکوی خویش اندک اندک بسوی دجله شدم راه سپر دیدم از تاب خور افروخته چونان دجله که همی ریخت بخاک از جگر آ...
افسانه بد مستی ما دوش سمر شد هم شحنه و هم شیخ از این قصه خبر شد از حالت پیری و جوانی سخنی نغز سر بسته بگویم که شبی بود و سحر شد یکدانه از این خرمن مایی و تویی بود آن خوشه گندم که ه...
تا می بکیش زاهد و مفتی حرام شد ما را فضای میکده بیت الحرام شد بر چرخ بود خانه معمور و بر زمین بیت المقدس است که میخانه نام شد در کیش عشق بود که رندان مست را شاهد پیمبر آمد و ساقی ا...
شیخناشب تا سحر مست و خراب از باده بود در خرابات مغان مست و خراب افتاده بود با حریفان دغل نرد و قمار و جام می کرده بود و برده بود و خورده بود و داده بود شیخنا را با نگاری ساده کار ا...
موج زد اشکی و ما را آب برد نرگس مست شما را خواب برد چشم پر خوابت مرا بیخواب کرد زلف پر تابت مرا از تاب برد تا رخ خوبت به گلشن جلوه کرد از رخ گل رنگ و تاب و آب برد چشم جادویت چه فتن...
دم زد لبی از شکوه نیش نام نهادند خون شد دلی از غصه میش نام نهادند صد تیغ جفا بر سر و تن دید بهر بند یکناله بر آورد نیش نام نهادند در قعر خم از چوب جفا بسکه قفا خورد خون شد دل انگور...
در ازل باده کشان چون گل پیمانه زدند ماند یک قبضه از آن سبحه صد دانه زدند دل دیوانه عشاق چو شد خانه راز قفلی از عقل و خرد بر در این خانه زدند سخت حیرانم از این قصه که صاحب نظران تهم...
شیخنا افتان و خیزان بر در میخانه بود نیمه ای هشیار و یک نیم دگر مستانه بود سبحه تزویر شیخ شهر را کردم شمار باطن او دام بود و ظاهر آن دانه بود دزدی از دیوار آمد نیمه شب اندر سرای چو...
گفتم از لعل لبت یک بوسه گفت آری شود لیک با صد خواری و زاری بدشواری شود گفتمش بوسیدم از مستی لبت صد بار گفت هر چه در مستی شود آخر بهشیاری شود گفتمش در خواب دیدم در بری دوشینه گفت بخ...
ز گیسویت سخن با شانه گفتند شبی تاریک بود افسانه گفتند گر از لعل لبت گفتند رازی حدیثی از لب پیمانه گفتند چه حکمت بود کز زنجیر زلفت حدیث عقل با دیوانه گفتند بهشیاری نیارستند گفتن بمس...
ترک من سبزه گرد لب دارد لعل یاقوت گون سلب دارد میدهد وعده های بوس و کنار خندهایی که زیر لب دارد چشم مستش بگاه ناز و عتاب جادوییهای بوالعجب دارد گه بود لطفهای بی سببش نیز گه قهر بی ...
فکر و اندیشه بیهوده چرا حسرت بوده و نابوده چرا گفتن و کردن بی جا و خلاف که خداوند نفرموده چرا از غم و حسرت دنیای دنی رخ بخون جگر آموده چرا داشتن دل بهوای زر و سیم روز و شب سوده و ف...
تا جامه گلگون ببرش دوخته شد آن آتش سرخ باز افروخته شد از آتش او خرمن دل رفت بباد وز شعله او خانه جان سوخته شد
در این تن هردم آید جان دیگر وز این در هر دم آید خوان دیگر در این محفل که نزهتگاه جان است رسد هر ساعتی مهمان دیگر بهر یک ذره از ذرات امکان نهفته عالم امکان دیگر اگر انسان نکو بیند ب...
قدح بیار که امروز نه خم دوار زجوش باده عیش است چون قدح سرشار بیار می که گنه را نکرده استغفار رسید مژده غفران ز حضرت غفار گرت بود ز حساب و شمار فردا بیم بیار جام می امروز بی حساب و ...
کاووس کیانی که کی اش نام نهادند کی بود کجا بود کی اش نام نهادند خاکی ست که رنگین شده از خون ضعیفان این ملک که بغداد و ری اش نام نهادند با خاک عجین آمد و از تاک عیان شد خون دل شاهان...
کارم از عشق بسی مشکل و دشوار بود که یکی ترک ستمگار مرا یار بود یار من سخت ستمگار بود وین نیکوست در ره عشق که معشوق ستمگار بود از دل زار من آن ترک چه میجوید باز که همه روز و شب اندر...
رفته سه سال تا مه خرداد میکند جور روزه را فریاد مه خرداد داد می طلبد که بر او روزه میکند بیداد کس از این ظالم ستمگاره مه خرداد را نبخشد داد گل پر بار بار ننهاده شهر روزه رسید و بار...
شیخ و زاهد را خمیر از سبحه صد دانه بود طینت میخوارگان نیز از گل پیمانه بود در ره سعی و طلب عقل نخستین کز ازل زد قدم در کوی عشقش یک دل دیوانه بود از ازل چندین همه بعد مسافت تا ابد پ...
پسته گر چون لعل جانبخش تو خندانی کند کی تواند چون لب لعلت سخندانی کند کار دل آمد بجان از درد و رنجوری و لیک گر طبیب ما تو باشی درد درمانی کند بر جراحتهای ناسور دل یاران توان زد نمک...
گفتمش هندوی زلفت گفت طراری کند گفتمش جادوی چشمت گفت عیاری کند گفتمش لعل تو خواهد کرد کام دل روا باز گفت آری کند لیکن بدشواری کند گفتمش بیمار عشقت را چو جان آمد بلب گفت لعل جانفزای ...
من در این صحرا نهادم پا که نخجیرم کنند در خم زلف بتی گردن بزنجیرم کنند سخت ویرانه شدم از خویش بیگانه شدم از کرم هنگام آن آمد که تعمیرم کنند من که لوح ساده ام هر نقش را آماده ام دست...