شمارهٔ ۱۴۳
معاشران قدح نوش اگر صواب کنند برای من که یک امشب وداع خواب کنند شبی خوش است و بتی ماهروی و وقتی جمع بساط مجلس عشرت بماهتات کنند رسیده شاهدکی مست و خوان و کیسه تهی است مگر بما حضرش ...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
معاشران قدح نوش اگر صواب کنند برای من که یک امشب وداع خواب کنند شبی خوش است و بتی ماهروی و وقتی جمع بساط مجلس عشرت بماهتات کنند رسیده شاهدکی مست و خوان و کیسه تهی است مگر بما حضرش ...
نیست جز عشق را رکوع و سجود عشق هم ساجد است و هم مسجود هر چه جز عشق نیست غیر عدم هر چه عشق است نیست غیر وجود گر بوجدان رهی بری دانیک عشق هم واجد است و هم موجود عقل را نیست نسبتی با ...
ایخوش آنروزیکه شمعی بود و پروانه نبود در مقام آشنایی حرف بیگانه نبود عقل از بیگانگی حرفی نهاد اندر میان ورنه در زنجیر زلفت جای دیوانه نبود از خم زلفت شبی تاریک بود اندر میان کاندر ...
هیچ می گویی مرا دلداده ای دیوانه بود با خیالم آشنا وز خویشتن بیگانه بود هیچ می گویی که نزد شمع رخسارم شبی نیم جانی سوخته بال و پری پروانه بود هیچ میآید بخاطر مرا ترا ای آفتاب کز فر...
این پایه که عقل و هنرش نام نهادند سرمایه فتح و ظفرش نام نهادند دیدم هم بیدانشی و بی خبری بود از شعبده علم و خبرش نام نهادند خود بینی و کبر و حسد و عجب و ریا بود دانشوری و فضل و فرش...
حق بمن بنده چشم روشن داد با صفا تر دلی ز گلشن داد سر پر مغزی اندرین پیکر دل دانشوری بدین تن داد کرد روشن فتیله ای از عقل وز هنری زی فتیله روغن داد دانه ای صد هزار خوشه کند خوشه ای ...
این سنگ جز به لطف تو گوهر نمی شود وین خاک جز به صنعت تو زر نمی شود چون آفتاب روی تو برتافت بر جهان آن سنگ خاک باد که گوهر نمی شود آن پا شکسته خوش که بدین ره نمی رود وان سر بریده به...
خواهم از پرده ناموس بر آیم یکبار بزنم این درم ناسره یکسر بقمار بشکنم پوست چو بادام و برآیم چون مغز طی کنم رسم دورنگی که شود یکسره کار یعنی این خرقه ازرق بدر آرم از بر جامه سرخ بپوش...
بحر اندیشه فرو برده بیک بار مرا خیل انده زده ره بر دل افکار مرا شب دوشینه باشکنجه اندیشه گذشت نیز امروز باندیشه بمسپار مرا سر ز اندیشه یکی کوه گران گشته و نیز می نهی بر سر اندیشه ت...
می نور دل و دیده انگور بود می آتش طور و شعله نور بود آن سبز درخت کاتش سرخ ببار آورده همین درخت انگور بود
دو هفته پیش که آید ز ره مه شعبان رسید پیک سموم و برید تابستان نفس گسسته بدن خسته دیده آتشخیز ز ره رسیده تعب دیده سینه آتشخوان درشت خوی و ترش روی و تلخگوی چنان که از ره آید ناگه محص...
خوشا کاین خانه را ویرانه سازند در آن ویرانه از نو خانه سازند بیا ویرانه شو تا بیت معمور ملایک اندر آن ویرانه سازند چه خاصیت در این آب و گل افتاد که هم زو کعبه هم بتخانه سازند بنازم...
پیر مغان گناه مرا گر ثواب کرد تبدیل سییات بحکم کتاب کرد روز حساب را که بفردا نهاد شیخ امروز پیر میکده یوم الحساب کرد تسنیم و خلد و کوثر و طوبی و سدره را یکجرعه آب کرد و بجام شراب ک...
کفر زلف تو عرض ایمان کرد هندوی کافرم مسلمان کرد اهرمن جادویی بخاتم جم داد تشریفم و سلیمان کرد نرگس نمیخواب بیمارش درد ما را بغمزه درمان کرد دوش در پای خم حریفی مست عقل را سر برید و...
صبح است و صبوح است بیایید بیایید وجد است و فتوح است بیایید بیایید غرقه شدگانیم در اندیشه و اندوه می کشتی نوح است بیایید بیایید ز اندیشه و انده نکشد روح بجز رنج می راحت روح است بیای...
میزند روز و شب جرس فریاد می رود کاروان به عشق آباد همه تن یکدهان و اندر وی یک زبان اندر او دو صد فریاد هیچ دانی که چیست بانگ ناقوس است کین دم از پیر دیر دارد باد راه عشق است و باد ...
بیا که طره تو میل شور و شر دارد بیا که چهره تو جلوه دگر دارد بیا که جز قد تو کس ندیده قامت سرو که سیب و نار و گل و لاله بارو بر دارد بیا که هر چه سر زلف تو شکسته تر است دل شکسته ما...
بنده گر سر بر آستان باشد به اگر سر بر آسمان باشد یک نفس با رضای حق بودن بهتر از عمر جاودان باشد هر که در بندگی سپارد جان شاه عشق است و شه نشان باشد در ره دین خلاف نفس و هوا مرد را ...
هردم بشارت های دل از هاتف جان می رسد هرکس که از جان بگذرد آخر به جانان می رسد یک دم میاسا روز و شب مردی بجو دردی طلب چو جان ز درد آمد به لب ناگاه درمان می رسد ره گرد راز آید ترا شی...
آزار تو ایدوست دل آزار نباشد لیکن ز تو آزار سزاوار نباشد تیغ ار تو زنی بر سرما تیغ نخوانیم خار ارتو نهی در ره ما خار نباشد گر دوست غرامت نکشد دوست ندانیم ور یار ملامت نبرد یار نباش...
حلقه بر هر در زدم دیدم در میخانه بود در کفم هر سبحه کافتاد از گل پیمانه بود جلوه گر از چهره پیر مغان دیدم عیان نقش هر صورت که اندر کعبه و بتخانه بود پرتوی از نقطه دانش در این بیدان...
نیمه از خاک و نیمه از فلکم نیمه از دیو و نیمه از ملکم نیمه از روم رفته تا صقلاب نیمه از چین گرفته تا اتکم صورتی مختصر نهفته دراو هر چه هست از سماک تا سمکم همچو آیینه دو رو دو جهان ...
ای برده دل ما و سپرده دل خود را آتش زده با خرمن ما حاصل خود را تو دین و دل خویش سپرده بحریفان ما یاوه سپرده بتو دین و دل خود را ای مرغ دلت بسمل ترکان کماندار مسپار بدست دگران بسمل ...
هر کس سخنی گوید از آغاز وجود از مطرب عشوه ساز نغمه پرداز وجود من هیچ ندانستم از این پرده جز آنک از پرده برون نمیشود راز وجود