شمارهٔ ۱۷۹
این همه آشوب و غوغا بر سر کوی تو چند کشته ها بر روی هم در حسرت روی تو چند خانه ها ویرانه در سودای عشقت تا بکی عقلها دیوانه در زنجیر گیسوی تو چند خانه چندین مسلمان شد خراب از جور تو...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
این همه آشوب و غوغا بر سر کوی تو چند کشته ها بر روی هم در حسرت روی تو چند خانه ها ویرانه در سودای عشقت تا بکی عقلها دیوانه در زنجیر گیسوی تو چند خانه چندین مسلمان شد خراب از جور تو...
از عقل عشق کرده عجب بی خبر مرا هر سو کشد چو مردم بی پا و سر مرا افسانه میکنی سخنان مرا گمان افسانه ایست نیز از این خوبتر مرا هر نیمه شب خیال تو تا وقت صبحدم شیرین چو جان و دل کشد ا...
هر شب که دو سنبل تو آشفته شود دو نرگس نیم مست تو خفته شود آن مطلب ناگفته ما گفته شود وان گوهر نا سفته تو سفته شود
ملک الشعرا سروده این چه می بود از چه ساغر ریخت ساقی در گلویم کز سرمستی گذشت از هر دو عالم های و هویم نقش من از من ستردی عقل و هوشم جمله بردی باز میگویی چه خوردی آنچه کردی در سبویم ...
ایدون که جهان تیره تر از پر غراب است وقت من از اندوه وز تیمار خراب است چشم من از اندیشه این رنج پر آب است کامد شب و از خواب مرا رنج و عذاب است ایدوست بیار آنچه مرا داروی خواب است ه...
نگینی گر بدست جم نباشد ز دست جم نگینی کم نباشد سلیمان را سلامت خاتم ار نیست سلیمانی بدین خاتم نباشد من از خود عالمی دارم که اندوه ندارم گر همه عالم نباشد سخن با محرمی دارم که این ر...
باده نوشان بیخود از جام تواند خرقه پوشان سر خوش از نام تواند خاصه گان ار باده خاص تو مست عامکان در محفل عام تواند برخی اندر سوره کهف تواند جمعی اندر لعل انعام تواند
بهار شد که جهان خرمی ز سر گیرد جهان جوان شود و رونقی دگر گیرد خوش آنکه بر لب جو با نگار دل جویی دماغ تر کند و جام باده در گیرد نسیم باد بهاران بر آتش دل من چو آتشی است که در چوب خش...
عشق آمد و یکباره ز خود بی خبرش کرد از زلف پریشان خود آشفته ترش کرد عشق آمد و درخاطر او رنگ وفا ریخت از حال دل غمزدگان باخبرش کرد آن زلف که یک موی نبودش بخطا کار عشق آمد و برهم زد و...
میرود نیسان و میآید ایار نیمی افزون رفت از فصل بهار تا هنوز اندر بگلشن لاله ایست لاله وار از کف مده جام عقار همچو نرگس صبحدم از خواب سر برمکن جز با دو چشم پر خمار پا مکش چون سرو آز...
نبیند روی لیلی کس در این دار چو مجنون بوسه باید زد بدیوار نخورده ساغری از دست ساقی که رفت از دوش و از سر دلق و دستار بیکدستان زمستان رفتم از دست نبرده ره بسوی کوی خمار شدم کافر بیک...
بر چهره تو طره پیراسته خوشتر بر روز بر افزوده ز شب کاسته خوشتر بر روی نکوی تو خط سبزه چه نیکو در صحن چمن سبزه نو خاسته خوشتر هر فتنه که دیدیم بود خفته نکوتر جز زلف تو بر چهره که بر...
الا تا کی حدیث از عمر و عمار بزن مطرب رهی از خمر و خمار حدیث واعظ مسجد شنیدم ندارد حاصلی جز طول و تکرار دل ما را بدست آر ار بزرگی بزرگی نیست ایشیخ آن دستار خدا جویی بی آزاریست ای م...
ای گشته یک امروز تو از محفل ما دور از دوری تو رفته ز چشم و دل ما نور رنجی نرسد بر تن و جان تو اگر چند از دوری تو جان و تن ما شده رنجور هرسو که کنی مجلس و هر جا که کنی بزم بزم تو نک...
در دشت مرو بصید نخجیر در شهر بیا و صید کن شیر سرها سپر است اگر کشی تیغ دل ها هدف است اگر زنی تیر مژگان تو خود بس است زوبین ابروی تو خود بس است شمشیر زلف تو بخواب دیدم و رفت از تیره...
مگر برادر دیرین بنده خواجه کمالی گمان کند که چنو نیز من به فضل و کمالم خدای داند و دانشوران علم حقایق که می نگنجد در خاطر این گزافه خیالم به هیچ بسته گروهی خیال بس عجب آید از این گ...
صافی آبست ز آبگینه هویدا یا رخ خوب تو شد در آینه پیدا چو نان سنگی کز آب صاف نمودار سنگ دلت از صفای سینه هویدا خیز و در حجره را بمردم در بند پس بنشین لعل در تکلم بگشا لیک در حجره را...
هر شب که تو در بری بود آن شب عید هر روز که بامنی بود روز سعید بیتو بتر از شام محرم نوروز به با تو شب محرم از روز عید
چه خوش است آنکه شبی از سر شب تا بسحر با تو خسبیم بیک بالش و در یک بستر بر نگیریم سر از بالش تا بانگ خروس بر نداریم سر ار بستر تا گاه سحر بخوریم از دهن تنگ توهی نقل و نبات ببریم از ...
بر خیز که خاست باد شبگیر موذن بمناره گفت تکبیر تو نیز چو باد و چون موذن گر باده خوری بنوش شبگیر سرخی شفق سپیدی صبح خونی است که ریخته است در شیر مهتاب و هوای صبحدم بین آمیخته شیر با...
خواجه در آرزوی عمر دراز که رسد ناگهش زمانه فراز ملک الموت گویدش در گوش که فراز آمد آن زمان دراز خسته گرددش هر دو دست قوی بسته گرددش هر دو دیده باز گویدش روز عیش رفت مبال گویدش وقت ...
شوریست عجب در سر شوریده سران باز یارب چه خبر میرسد از بیخبران باز زد نوبتی چرخ مگر نوبت عشرت بر درگه آن خسرو زرین کمران باز بر دوش و سرم خرقه و دستار گران است این هر دو گرونه بیکی ...
بر وی درازتر شود این آرزو و آز چندانکه مردمی بزید در جهان دراز پند ستوده عرب است آنکه مرد را گردد جوان چو پیر شود آرزو و آز بر رشته دراز امل خواجه می تنید ناگه گسیخت رشته که آمد اج...
زان طره در هم دل آویز زان پسته بر هم شکر ریز آن لعل لبان شورش انداز وان نگرس مست فتنه انگیز جمعی همه بیقرار و من هم خلقی همه دل فکار و من نیز تا پرده ز کار نیفتد بر چهره تو پرده ای...