شمارهٔ ۲۱۰
باز رسید از یمن نفخه زحمن عشق باز دمید از چمن غنچه خندان عشق جلوه گر آمد ز دور آتش مهر ظهور منصعق آمد ز طور موسی عمران عشق نفحه باد صبا زد بچمن مرحبا رفت بشهر سبا مرغ سلیمان عشق از...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
باز رسید از یمن نفخه زحمن عشق باز دمید از چمن غنچه خندان عشق جلوه گر آمد ز دور آتش مهر ظهور منصعق آمد ز طور موسی عمران عشق نفحه باد صبا زد بچمن مرحبا رفت بشهر سبا مرغ سلیمان عشق از...
نیمه از خاک و نیمه از افلاک نیمه از دیو و نیمه از املاک نیمه از تلخ و نیمه از شیرین نیمه از زهر و نیمه از تریاک نیمی از خلق و نیمه ای از امر نیمی از پاک و نیمی از ناپاک صورتی مختصر...
رفت از عمرم ای پسر چل سال نیمه ای خواب و نیمه ای بخیال از صبا و شباب بگذشتم تا رسیدم کنون بسن کمال آفتابم به نیمه روز رسید که بود نیمه روز وقت زوال رنج بردم بگرد کردن علم نز پی گنج...
چند از این ترهات بیحاصل گفت بیمغز و قول لاطایل شاعری چیست شعر و نظم کدام سخن لغو و گفته باطل مادری را لقب کنی حاتم ظالمی را صفت نهی عادل گه کنی وصف از تلال و رسوم که چنین گفته اعشی...
هر روز به دیدار تو آیم ز در دل بینم به رخ خوب تو نیک از نظر دل تو در دل و دل در خم زلف تو نهان است من گام زنان روز و شبان بر اثر دل گاه از دل شوریده بپرسم خبر تو گاه از خم زلف تو ب...
هر چه در قرآن خدا فرموده از خمرو عسل بود از لعل لب دلجوی تو ضرب المثل زان بهشت نسیه کش زاهد بفردا وعده داد نقد وقت عارفان امروز شد نعم البدل داستان حال شیخ و زاهد است ایدوستان هر چ...
شکرلله که شدی باخبر از عالم دل اندکی با تو توان گفت کنون از غم دل زخم دل خوردی و از درد دل آگاه شدی میتوان از لب تو جست کنون مرهم دل دل ز کف دادی و بیدل شدی و بگرفته است حلقه زلف س...
این خواجه گر رهد ز غم و حسرت اجل شاید که نام خود بنهد حضرت اجل بر دست خواجگی بنشسته که ناگهان مرگش ز در درآید و گوید که العجل گفت آن ستوده شاه که دنیا پرست مرد چون پیر شد جوان شودش...
گرد لعل دلفریبت کرده منزل تیره خال نام لعل تو حمیرا نام خال تو بلال خیره کردی چشم گیتی را تو از این روی و موی تیره کردی روز عالم را تو با این زلف وخال ریختی خون مرا با تیر مژگان ور...
میرود اندیشه عشق تو چون جان در تنم ای عجب ای جان جان یا من تویی یا تو منم روزنی افتاده از بام تو اندر کاخ من مینمایی گاهگاهی مهر چهر از روزنم چون فروبندی شود تاریک روزم همچو شب چون...
وقت تو است ای پسر که کار کنی کار را سخت و استوار کنی با تن چست و با قوای درست روز و شب نغنوی و کار کنی این گرانمایه وقت را زینهار که مبادا بهرزه خوار کنی روزگار است و روزگار خوش اس...
یارب بدست ما که داد امشب گریبان ترا ندهیم تا دامان حشر از دست دامان ترا نیکت چو جان آرم ببریکدست آرم بر کمر گیرم بآن دست دگر زلف پریشان ترا طفل یتیم و سلب سرخ هر چند میدانند حیف یا...
آن چهره چون شیر شود همچون قیر وان طره چون قیر شود همچون شیر تا چونکه ز پافتی بگیرندت دست اکنون تو ز پا فتاده را دست بگیر
هان و هان ای بهار فضل و کمال از وجود چنینت بخت ببال از لب من یکی سلامش کن اگرش دیدی ای همای همال مگر از ملک مانوی بوده است صفحه خاطر مرا تمثال سخن روشنم شود تیره گر بیامیزیش بآب زل...
امشب بدر پیر مغان ولوله داریم با مغبچگان از دف و نی غلغله داریم می از چه حرام است و ریا از چه حلال است از شیخ ریا کار یکی مسیله داریم ما هر چه بگوییم مثال است و تو طفلی شرحی به از ...
چنان دیوانه و بیهوش و مستم که از مستی نمیدانم که هستم تو پیمودی قدح عذرم درست است اگر می خوردم و ساغر شکستم چو موج افتان و خیزان میروم مست ولی بحرم اگر در خود نشستم چو گردم گرد صحر...
بخاطر از کسی باری ندارم بعالم با کسی کاری ندارم در این گلشن که نزهتگاه جان است تعلق با گل و خاری ندارم نباشد قصد آزارم کسی را که با کس قصد آزاری ندارم بجز نزهتگه جان و دل خویش هوای...
افتد که شبی از کف تو جام ستانیم چون مست شویم از لب تو کام ستانیم چون بوسه دهد لعل لب تو بلب جام ما بوسه لعلت ز لب جام ستانیم گویند که هرگز نشود بوسه به پیغام ما بوسه از این گونه به...
ما بپای خم می سر بشکنیم توبه را بر روی ساغر بشکنیم از سخن گر سکه بر زر میزند مدعی ما سکه بر زر بشکنیم ایخوش آنروزی که بر گردون سوار پنجه با خورشید خاور بشکنیم چرخ گردون را چو چرخ پ...
مستانه باز تا در میخانه میروم بی پا و سر بهمت مردانه میروم از خانقاه زهد و ریا گشته ام ملول ایشیخ الوداع بمیخانه میروم آباد یا خراب نگونسار یا بلند من چند روز دیگر از این خانه میرو...
تا بکی همراهی این عقل سرگردان کنم عقل را امشب بپای خم می قربان کنم من که خط پادشاهی دارم از سلطان عشق بر سر سلطان عقل و خیل او فرمان کنم مشکل افتاده است کارم سخت از دست خرد بشکنم د...
نیمه هشیاریم و یک نیم دگر مستانه ایم لطفی ای ساقی که ما محتاج یک پیمانه ایم بیم رسوایی مده ای شیخ ما را بعد از این سال ها شد ما به رندی در جهان افسانه ایم عقل اگر با ما بود از عهد ...
خداوندا عجب شوریده راییم چنین بیدانش و بیدل چراییم یکی پوید ره مسجد یکی دیر از این سو رانده زان سومانده ماییم نه راه خلق پویان نی ره حق نمیدانم در این عالم کراییم حقیر و ناتوان و ز...
ای پسر گر کنی مرا پسری بندگی کن بمردم هنری بیهنر چون درخت خار آور با هنر چون درخت باروری بایدت کند و سوخت در آتش چون نه شاخ و نه سایه نی ثمری زی خردگام زن ز بی خردی زی خبر راه پو ز...