شمارهٔ ۲۳
ایکه کشتی ز انتظار مرا آمدی وقت احتضار مرا توگلی گل ز خار ناچار است گرد خود گیرهم چو خار مرا اختیاری به کار خویشم بود برد عشقت ز اختیار مرا تا تو کردی کنار موج سرشک شد چو دریاری بی...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
ایکه کشتی ز انتظار مرا آمدی وقت احتضار مرا توگلی گل ز خار ناچار است گرد خود گیرهم چو خار مرا اختیاری به کار خویشم بود برد عشقت ز اختیار مرا تا تو کردی کنار موج سرشک شد چو دریاری بی...
شد باد سحر مشک فشان عنبر بیز آن باده مشکبوی در ساغر ریز زد شانه صبا طره سنبل برخیز آن سنبل طره را بزن شانه تو نیز
بجرم آنکه تو خون کرده ای دل ما را زنیم بوسه بلعل تو تا بخون آریم هزار خون تو بگردن گرفته ای ما دست بحیرتیم که در گردن تو چون آریم بچشم نرگس اگر سوی ما چمن نگرد زبان سوسن او از قفا ...
بنده ام بنده ولی بیخردم خواجه با بیخردی میخردم خواجه خود دید و پسندید و خرید بود آگاه ز هر نیک و بدم بنده ام بنده که از فرمان سر نکشم خواجه بهر سو کشدم بسلیمان برسانید که من چون نگ...
در این خرمن گدایی خوشه چینم گدایان دگر دایم بکینم فزون رفت از شب و روزم چهل سال که پا بند اندر این شک و یقینم بدین درگه ز پستی وز بلندی ندانم کاسمانم یا زمینم نمیدانم ز نور یا ظلام...
دوش دو بهره نرفته ز شبم از در آمد بت یاقوت لبم گفتمش کیست بگو گفت ز حق به تو من مرحمت بی سببم گفتمش نادره یا بوالعجبی گفت هم نادره هم بوالعجبم گفتمش هان عربی یا عجمی گفت من نی عجمم...
ما بیخودان مست که رند و قلندریم در آب ماهییم و در آتش سمندریم خسرو مکانتیم و بظاهر نیازمند درویش صورتیم و بمعنی توانگریم مفروش خواجه کبرو تعنت بما که ما ملک جهان بیک خم ابرو نمیخری...
در رود کنگ دره تنگی گرفته ایم بر طرف کوه غار پلنگی گرفته ایم در هم کشیده روی ز سنگین دلان شهر کنج دهی و گوشه سنگی گرفته ایم رخشنده گوهریم که اندر درون سنگ از تاب مهر آبی و رنگی گرف...
ای خواجه با تو من سخنی مختصر کنم وز سر کار خویش دلت را خبر کنم با دشمنان من چو تو پیوند میکنی من نیز دوستی تو از دل بدر کنم بازیچه میکنی سخنان مرا گمان بازیچه ای برای تو ز این خوبت...
گر تو می در خواب خوردی ما به بیداری زنیم در سر بازارها با ترک بازاری زنیم غمزه مستانه اش ما را کند رسوای شهر گر بدور چشم ساقی لاف هشیاری زنیم خانه بلغار است و مشکو تبت آنساعت که ما...
زر چه باشد که نثار کف پای تو کنم که سر آن قدر ندارد که فدای تو کنم سروزر یا دل و جان هر چه بگنجینه مراست بوفای تو نیرزد که بهای تو کنم بس عزیز است و گرانمایه مرا عمر عزیز لیکن آن ع...
بتقریبی ز ما گاهی ببر نام اگر خواهی دعا گو خواه دشنام ز ما لب تشنگان یادی کن آخر نهی مستانه چون لب بر لب جام مکن این تلخکامی ها فراموش چو گیرند از لبت شیرین لبان کام
نبود ره بیرون شدن امروز ز مشکوی بگذار به روز دگر ای ترک تکاپوی از روزن مشکوی نظر کن که نبینی جز برف چو بینی به سوی روزن مشکوی از کوی نشاید شدن امروز به برزن چونان که ز برزن نتوان ر...
خریدستی بهیچ ایخواجه ما را نمیدانی از آن قدر و بها را بجای زر مخر خواجه توانگر ز کوته دانشی این شهر و آرا نمیدانم چرا کردی فراموش تو خواجه بوالعلی صدق و صفا را بود انجام هر آغاز پی...
ما را بجهان گوشه ابروی تو بس در مزرع جان خوشه ای از موی تو بس از خرمن عمر دانه خال تو به وز کشت امید گندم روی تو بس
یک بوسه زلعل لب دلجوی تو خواهم بوس دگر از نرگس جادوی تو خواهم نی نی که بود راتبه من بشب و روز صد بوسه که از زلف تو و روی تو خواهم کارم عجب افتاده که در عشق تو ای شوخ جمعیت از آشفتگ...
ما راز نهانیم که در قلب جهانیم در قلب جهانیم که ما راز نهانیم ما سر سویدای جهانیم که راز است راز است که ما سر سویدی جهانیم ما بخت جوانیم که در صحبت پیریم در صبحت پیریم که ما بخت جو...
از قول دوست ما بیکی مرحبا خوشیم با یک رسالت از دم باد صبا خوشیم در بارگاه دوست اگر نیست راه ما در کلبه فقر و سرای گدا خوشیم گر بگسلند خلق همه دوستی زما رنجیده نیستیم که ما با خدا خ...
چون شود سردی فزون کار می و ساغر کنم چون فزونتر گشت می در ساغر افزونتر کنم فصل دی چون با حریفان شورش از سرما کند من بجام و ساغر می شورش دیگر کنم چون همه صحن چمن در زیر برف آمد نهان ...
بتی شیرین لب اما ترشروی و تند خو دارم نگاری بدقمار و تلخگوی و جنگجو دارم همه اسب جفا تا زد همه نرد دغل بازد بخوی زشت مینازد که من روی نکو دارم ز جورش با رخی شادان دلی دارم زغم پژما...
باده پیش آر که ما گوش بغوغا ندهیم نقد امروز باندیشه فردا ندهیم ما نداریم بجز یکدم و این یکدم را گر دهی ملک ثری تا بثریا ندهیم در نثار قدم باده کشان خاک کنیم نقد عمری که بدنیا و به ...
با سبوی میفروشان دست بیعت داده ایم مست و بیخود در خرابات مغان افتاده ایم چون سبو از خود تهی گشتیم و حالی مدتی است سر بپای خم ز روی بیخودی بنهاده ایم در پناه خم بجنگ شیخ سنگر بسته ا...
ما قدح جز زکف شاهد صادق نزنیم باده در بزم حریفان منافق نزنیم جوهر صدق و وفاق است می ناب سزاست که بجز در نظر یار موافق نزنیم نز پی شهوت نفسانی و تغییر حواس جز پی کشف مقامات و حقایق ...
گر میخری شکسته تو خود ما شکسته ایم ور خسته میپذیری ما سخت خسته ایم لطف تو میگشاید اگر کار بسته را ما پای خود بدست خود ایدوست بسته ایم ای خضر رهنما نظری کن بما که ما عمری بشد که بر ...