شمارهٔ ۱
ای نام تو زینت زبان ها حمد تو طراز داستان ها تا دام گشاد چین زلفت افتاد خراب آشیان ها در رقص بود به گرد شمعت فانوس خیال آسمان ها بگشای نقاب تا برآیند از قالب جسم تیره جان ها مقصد ت
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
ای نام تو زینت زبان ها حمد تو طراز داستان ها تا دام گشاد چین زلفت افتاد خراب آشیان ها در رقص بود به گرد شمعت فانوس خیال آسمان ها بگشای نقاب تا برآیند از قالب جسم تیره جان ها مقصد ت
از رفتن دل نیست خبر اهل وفا را آن کس که تو را دید نداند سر و پا را اول غم عشق این همه دشوار نبودهست دوران تو نو ساخته آیین جفا را تا باد صبا بوی تورا درچمن آرد بر داشته هر شاخ گلی
افتاده دو عالم ز نظر دیده ما را نادیده مبین چشم جهان دیده ما را با سینه اخگر چه کند سوز شراری از داغ چه پروا دل تفسیده ما را چند ای فلک دون ز در صلح درآیی بگذار به ما خاطر رنجیده م
چون گرد باد حیرت از خود رهاند ما را سرگشتگی به جایی آخر رساند ما را خار ترم که بارم بر دوش باغ و گلبن دهقان بی مروت بیجا دماند ما را آسایشی که دیدم از چشم خون فشان بود مژگان تر به
ساقی دوباره پر کن از باده گوی ما را وآن گاه غم نباشد بشکن سبوی ما را مجنون ما ندارد پروای خار این دشت چنگال شیر عمری زد شانه موی ما را یارای شکوه ام کو اما محبت این نیست خشک ار چنی