شمارهٔ ۶۶۱
دل را به نهانخانه دیدار فرستیم این نامه سربسته به دلدار فرستیم یک سجده مستانه که سر جوش نیاز است از دور به آن سایه دیوار فرستیم مشکل که سر از نافه دگر مشک برآرد گر تاری از آن طره ب
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
دل را به نهانخانه دیدار فرستیم این نامه سربسته به دلدار فرستیم یک سجده مستانه که سر جوش نیاز است از دور به آن سایه دیوار فرستیم مشکل که سر از نافه دگر مشک برآرد گر تاری از آن طره ب
طرفی که من ز پهلوی دلدار بسته ام خونابه خورده ام لب اظهار بسته ام از بس مرا به مشرب پروانه الفت است آتش به جای لاله به دستار بسته ام شاید شبی شمیم گلی ره غلط کند چشم طمع به رخنه دی
رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیم ما جلوه پرستان به تماشا نرسیدیم چون موج سرابیم درین وادی خونخوار هر چند تپیدیم به دریا نرسیدیم از عقل بریدن به تمنای جنون بود از شهر گذشتیم و به صحر
چو صنعان مشق سودا می رسانم شراب عشق ترسا می رسانم سراغی می دهم از حسن لیلی که مجنون را به صحرا می رسانم دربن ره دست دل را از غم عشق به دامان تمنا می رسانم منم نسابه دردانه اشک نژاد
در هجر تو تا چند من زار بگریم خونین جگر از حسرت دیدار بگریم چون شمع در آتش مژه ام خشک نگردد فرض است که بر روز شب تار بگریم حکم غم عشق است که چون ابر بهاران در آرزوی آن گل رخسار بگر