شمارهٔ ۳۱۵
از غم دل حیران چه خبر داشته باشد محو تو ز هجران چه خبر داشته باشد آن سرو گل اندام که دلها چمن اوست از خانه به دوشان چه خبر داشته باشد از حال تذروان پر و بال شکسته آن سرو خرامان چه
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
از غم دل حیران چه خبر داشته باشد محو تو ز هجران چه خبر داشته باشد آن سرو گل اندام که دلها چمن اوست از خانه به دوشان چه خبر داشته باشد از حال تذروان پر و بال شکسته آن سرو خرامان چه
جانان ز من آیا خبری داشته باشد آه دل سوزان اثری داشته باشد خورشید چو دود دل ما پرده نشین است این تیره شب آیا سحری داشته باشد ما شکوه ز بی رحمی صیاد نداریم کو در قفسی مشت پری داشته
دل آزاده باخدا باشد ذکر نسیان ماسوا باشد دل چو خالی شد از خیال خودی حرم خاص کبریا باشد می رسد هر نفس نسیم وصال خنک آن دل که آشنا باشد ای رخت قبله گاه مشتاقان کس مباد از درت جدا باش
خورشید درین کلبه شب افروز نباشد خورشید رخی تا نبود روز نباشد در جعبه مژگان جفاکیش تو جانا یک تیر ندیدیم که دلدوز نباشد هرگز نزند بلبل شوریده نوایم از سینه صفیری که غم اندوز نباشد چ
ضمیر جمع روشن بی صفا هرگز نمی باشد کدورت در دل بی مدعا هرگز نمی باشد قیامت آمد و رفت و نیامد وعده زودش وفا در یاد آن دیر آشنا هرگز نمی باشد یکی از وصل می گوید یکی از هجر می نالد بس