شمارهٔ ۳۵۹
خواهم به دل آن نرگس مستانه در افتد بد مست تماشاست به دیوانه درافتد سخت است تلاش دو زبردست مبادا می با نگه یار حریفانه درافتد چشمش به نگاهی ننوازد دل ما را کی لایق برق است که با دان
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
خواهم به دل آن نرگس مستانه در افتد بد مست تماشاست به دیوانه درافتد سخت است تلاش دو زبردست مبادا می با نگه یار حریفانه درافتد چشمش به نگاهی ننوازد دل ما را کی لایق برق است که با دان
از خار جفای بت پیمان شکن ما یک سینه چاک است چو گل پیرهن ما در هجر تو هر پاره دل محشر داغی ست یک غنچه نشکفته ندارد چمن ما گویا لب لعل تو دمیده ست فسونی در گوش نی خامه شیرین سخن ما د
زهر غم هجر تو به جان کارگر افتاد امید وصال تو به عمر دگر افتاد در قلزم دل نیست همانا نم خونی کز دیده به دامان همه لخت جگر افتاد در دامن شب طره سیه مست گشودی بویى به دماغ آمد و شوری
بی پا و سر ز قدر و شرف کام می برد پیر مغان مرا به ادب نام می برد جمشید را نگشته میسر ز جام خویش کیفیتی که خون دل آشام می برد مشت غبار ما ندهد گر فلک به باد از ما به کوی یار که پیغا
از پرده چو خواهد گل رخسار برآرد پوشد به لباس گل و از خار برآرد دل از خم زلفش چه خیال است برآرم چون آینه کز سبزه ی زنگار برآرد امروز مگر همت مردانه ی ساقی بنیاد غم از ساغر سرشار برآ