شمارهٔ ۱
بر رخ چه درگشاید بیگانه وفا را چشمی که می نبیند دیدار آشنا را نخل فسرده ی ما نه سایه نه ثمر داشت ما شاخ خشک بیدیم معذور دار ما را
۳۴۷ شعر از حزین لاهیجی
بر رخ چه درگشاید بیگانه وفا را چشمی که می نبیند دیدار آشنا را نخل فسرده ی ما نه سایه نه ثمر داشت ما شاخ خشک بیدیم معذور دار ما را
چنان افشاند چشمم بی تو اشک بی محابا را که ابر امشب غلط هردم به دریا می کند ما را
کاو کاو مژه ی من به جگر خون نگذاشت سینه ام داغ برای دل مجنون نگذاشت حرکت در قلم نکته سراینده ی من شوخی مصرع آن قامت موزون نگذاشت
تاراج صبر دور نگاهش رواج داشت وبرانه های دل چقدرها خراج داشت از نوشخند بوالهوس امیدوار شد یاد زمانه ای که تغافل رواج داشت
دامن فشاند و شمع مزارم به باد داشت گویا همان شکایت عاشق به یاد داشت چشم سفید گشته مرا صبح وصل شد از بس وفا به وعده او اعتماد داشت