بخش ۱ - مختصری از کتاب مثنوی مسمّی به خرابات
ثناهاست پیر خرابات را که شست از دلم لوث طامات را عطا کرد ز اندیشه فارغ دلی چو میخانه بخشید سرمنزلی مرا با مغان همدم راز کرد به رویم در فیض را باز کرد در ادوار چندی گرم دور داشت دل
۲۱ شعر از حزین لاهیجی
ثناهاست پیر خرابات را که شست از دلم لوث طامات را عطا کرد ز اندیشه فارغ دلی چو میخانه بخشید سرمنزلی مرا با مغان همدم راز کرد به رویم در فیض را باز کرد در ادوار چندی گرم دور داشت دل
شنیدم که عیسی علیه السلام خری داشتی کاهل و سست گام به روزی نکردی دو فرسنگ طی خر از مردمی کی شود تند پی قضا را نبودش شبی میل آب دل عیسوی از غم وی به تاب ابا شغل طاعات و طول نماز دوا
شبی سر برآوردم از جیب خویش چو آهی که خیزد ز دلهای ریش نگارنده قصه باستان رقم کرده بر دفتر راستان که از پور سینا شنیدم که گفت در ایام خود آشکار و نهفت نگردیده ام ملزم از هیچ کس مگر
یکی طفل نادان ز خیره سری به کف داشت جوزی به لعبت گری سبک طفل دیگر ز دستش ربود چو سنجید در باور وی نبود به این جوز طفل دنی دوست است که مغزی ندارد همین پوست است خصومت کنان بر سر جوز