بخش ۱۱ - مکالمهٔ شیخ الرئیس با کنّاس در قناعت و ترک تحمّل منّت از ناس در مذمّت طمع و زشتی آن گوید
حزین لاهیجیشبی سر برآوردم از جیب خویش
چو آهی که خیزد ز دلهای ریش
نگارنده قصه باستان
رقم کرده بر دفتر راستان
که از پور سینا شنیدم که گفت
در ایام خود آشکار و نهفت
نگردیده ام ملزم از هیچ کس
مگر از یکی گبر کناس و بس
که پویان به راهی شدم بامداد
گذر بر یکی از مزابل فتاد
به شغل خود آن گبر مشغول بود
تفاخر کنان نغمه ای می سرود
مفاد سخنش اینکه ای نفس از آن
به عزت تو را داشتم در جهان
که شایان حرمت تو را یافتم
به بر حله عزتت بافتم
شگفت آمد از وی مرا این کلام
بدو گفتم ای یاوه گفتار خام
ندانسته ای چون ز گوهر خزف
سزد گر بلافی به عز و شرف
نگه کرد بر روی من خیرخیر
بگفتا که ابله تویی نه فقیر
