شمارهٔ ۳۸ - تجدید مطلع
حزین لاهیجیتا دیده ز دل نیم قدم ره به میان است
از پرده برآ چشم جهانی نگران است
محروم مهل دیده امید جهان را
ای آنکه حریمت دل روشن گهران است
بی روی تو در دیده بود خار نگاهم
بی وصف تو جان در تن من بار گران است
از چاشنی عهد تو ترسم که نماند
اندک رگ تلخی که در ابروی بتان است
از همت مردانه ات آبستن فطری ست
گر حامل بحر است و گر مادرکان است
افسر به سر دولت بدخواه تو تیغ است
اختر به دل تیره خصم تو سنان است
کودک به رحم فضل تو را شاهد عدل است
مادر به شکم خصم تو را مرثیه خوان است
گشت از اثر عدل تو کار دو جهان راست
گر پیچ و خمی هست به زلفین بتان است
دست قدر امروز در آن قبضه تیغ است
پشت ظفر امروز بر آن پشت کمان است
برق است عنان تو و کوه است رکابت
آن بس سبک افتاد و این بس که گران است
