شمارهٔ ۱ - نیایش و عرض شکوی
پرتو روی تو را نیست جهان پرده دار امتلأ الخافقین شارق ضوء النهار ای من و بهتر ز من بنده فرمان تو گر دل و گر دین بری این لنا الاختیار عالم اگر دشمن است چون تو پناهی چه غم رد شطاط ال
۵۱ شعر از حزین لاهیجی
پرتو روی تو را نیست جهان پرده دار امتلأ الخافقین شارق ضوء النهار ای من و بهتر ز من بنده فرمان تو گر دل و گر دین بری این لنا الاختیار عالم اگر دشمن است چون تو پناهی چه غم رد شطاط ال
کای آستان قصر جلال تو عرشسا وی مهر ومه به راه توکمترز نقش پا روشن فروغ رای تو کالنور فی الظلم در دل خیال روی تو کالبدر فی الدجا خیاط قدرت ملک العرش دوخته ست بر قدکبریای تو تشریف ان
ای نور دیده را به غبار تو التجا خاک درت به کعبه دلها دهد صفا چشم من است و دست تو یا معدن الکرم دست من است و دامنت ای مظهر السخا زین پیش اگر چه از مدد طالع بلند بودم بر آستانه ات از
گردی ز آستان تو یا مبدء النعم چشم امیدوار مرا منتهی الرجا سر کی فرود آیدم الا به طوق تو لالای کمترین توام خالص الولا بر جبهه داغ بندگیم بر تو روشن است ای آفتاب پیش ضمیرت کم از سها
یک پرده نشید است صلا گوش اصم را ناقوس صنم خانه و لبیک حرم را از بتکده تا کعبه رهی نیست برهمن سد ره خود ساخته ای سنگ صنم را در عشق بتی را دل و دین باخته بودیم روزی که گشودند در دیر