شمارهٔ ۵۱ - خطاب به یکی از سخیفان و فرومایگان
حزین لاهیجیتا گشت عدل و رای تو معمار روزگار
در هم شکسته شد در و دیوار روزگار
از سیل بیخ و بن کن ظلمت نمانده است
آسودگی به سایه دیوار روزگار
غیر از فغان و شکوه نخیزد ترانه ای
با زخمه مخالفت از تار روزگار
دل نشکفد چو غنچه پیکان به دور تو
لب خنده ای نمانده به سوفار روزگار
در کشور تمیز تو صد طعنه می رود
از موزه زمانه به دستار روزگار
افتاده است از تو به کار جهان گره
تنها تویی تو عقده دشوار روزگار
مانند ذات بی بدلت پاره دنبه ای
هرگز نبوده است به شلوار روزگار
رای تو گشته ناسخ احکام عقل و عرف
شعری بجا نمانده ز آثار روزگار
میزان معدلت ز تو نااستوار شد
جز سنگ کم نمانده به بازار روزگار
از بس به دهر سیرت زشت است آشکار
نتوان گشود دیده به رخسار روزگار
