شمارهٔ ۱۵۲
حزین لاهیجیاز سوز ناله ام دل جانان خبر نداشت
آن شاخ گل ز مرغ خوش الحان خبر نداشت
بیهوده سینه بر در و بام قفس زدیم
صیاد ما ز حال اسیران خبر نداشت
بر لب گذشت اگر چه به مستی حدیث زهد
اما دل ز توبه پشیمان خبر نداشت
آیینه وار اگر نتپیدم غریب نیست
از جلوه تو دیده حیران خبر نداشت
شوریده را به زیر قدم خار و گل یکی ست
سیل از بلند و پست بیابان خبر نداشت
