شمارهٔ ۲۲۴
حزین لاهیجیصد جان به حسرت سوختی آهی ز جایی برنخاست
از دل شکستن های ما هرگز صدایی برنخاست
نخلت کز اشک و آه من نشو و نما آموخته
مانند این شمشادبن ز آب و هوایی برنخاست
در گلشنت باد صباکی می کند یادی ز ما
دیری ست کز راه وفا آواز پایی بر نخاست
از آمد و رفت نفس آگه نمی گردد کسی
زین کاروان بی خبر بانک درایی برنخاست
تمکینم از حرف سبک لنگر نمی بازد حزین
کوهم ولی ز آواز کس از من صدایی برنخاست
