شمارهٔ ۵۸۱
حزین لاهیجیهرگل که پر از لخت جگر نیست کنارش
بر سر نتواند زدن از شرم بهارش
از پرتو رخسار جهانسوز تو دارم
آن شعله به دل کآتش طور است شرارش
در خورد زوالش نبود دولت دنیا
این باده نیرزد به غم و رنج خمارش
در سینه من بس که شهید است تمنا
دشتی ست که بر روی هم افتاده شکارش
از سرو تو این جلوه نازی که حزین دید
پیداست که بر باد رود صبر و قرارش
