شمارهٔ ۸۰۰
حزین لاهیجینسرین بری گلگون قبا از جلوه جانم سوخته
سودای مشکین طره اش سود و زیانم سوخته
برگ سفر روی وطن دیگر ندارم هیچ یک
پرواز بالم ریخته برق آشیانم سوخته
چون شمع سودای کسی می سوزد آتش در سرم
نام محبت برده ام کام و زبانم سوخته
اشک دمادم از نظر بارم به خون ز آن غرقه ام
دریای آتش در جگر دارم از آنم سوخته
نقص عیار من حزین نبود اگر افغان کنم
در بوته هجران او تاب و توانم سوخته
