شمارهٔ ۸۳۴
حزین لاهیجیزان نور دیده شد مژه خون فشان تهی
از طایر مراد مباد آشیان تهی
رشک محبتم نگذارد نفس کشم
دل از حدیث شوق پر است و زبان تهی
ترسم رود ز یاد تو یکباره نام ما
ازکین ما مکن دل نامهربان تهی
خوش ظاهرند زاهد بی مغز و جوز پوچ
بیرون پر از فریب ولیکن میان تهی
ساقی بیا به یک دو سبو دست ما بگیر
داریم ساغری چو کف عاشقان تهی
نی را نوا نماند و جرس را صدا گرفت
ما را نشد ز ناله حزین استخوان تهی
