بخش ۱۰ - در مخاطبهٔ نفس و خاتمهٔ کتاب گوید
حزین لاهیجیدریاب حزین که در چه کاری
روی دل خویش با که داری
چل سال ز عمر بی وفا رفت
تن ماند ز جنبش و قوا رفت
بگذشت بهار زندگانی
برخاست نسیم مهرگانی
افسرد گل نشاط در سر
زین شاخ نه برگ ماند و نه بر
قد روی نهاده در خمیدن
تنگ آمده گوش از شنیدن
نور نظرت غبارناک است
چشم تو چو دام زیر خاک است
از موی تو گشته تیرگی دور
بر مشک نشسته گرد کافور
شب رفت بس است آرمیدن
هین نیر شیب در دمیدن
بردار سری ز خواب غفلت
بگذار ز کف شراب غفلت
جنبید ز جای مرغ و ماهی
برخیز ز خواب صبحگاهی
خوابت طرار چشم بندی ست
در پیش گریوه بلندی ست
مگذار که بینشت رباید
