بخش ۶ - حزین لاهیجی | ناهیدحق ز ادراک خلق مستور است
از مقام مقربان دور است
خلق یک ذره است از ایجادش
متقوم به فیض امدادش
ذره کی ظرف انبساط شود
حق محیط است کی محاط شود
هست قایم به ذات عز و جل
با خدا ممکنات را چه محل
باشد ادراک بی افاضه محال
نکنی فکر خود به خویش وبال
حق بود نزد بینش احرار
محتجب از عقول چون ابصار
دیده ی سر و چشم سرکورند
هر دو از خاک درگهش دورند
دام سیمرغ کی به دست آید
فکر صیاد باد پیماید
آنکه فرمان به قدسیانش بود
جلوه اش را در انفس و آفاق
صبح روشن شد و تو در خوابی
همه محدود و نیست او را حد
غیر محدود و ··· وهم است کذا
غایب از غایت ظهور خود است
جلوه اش در نقاب نور خود است
و آن حقیقت که مخفی است و نهان
عالم است آن که می نگشت عیان
لیک عکسش به فهم نادان است
این که گفتم به چشم عرفان است
رفته و دیده ها غنوده به خواب
غایب از خفته هم بود محسوس
خفته تر آنکه شد به حس محبوس
همه اشیا به او شوند اثبات
هر چه هست از بلند و پست عیان
ثابت این عین را ثبات خود است
روشنی نور را به ذات خود است
آن حقیقت بود مجاز است این
بی نیاز است آن نیاز است این
کنه هستی به کس هویدا نیست
اعتباری ست مستفاد از شییء
اصل هستی ست نور و ذهنی فیء
این پس از انتزاع روی نماست
ار شیون حقیقی است این است
علت است این به ذات و آن معلول
فرض ماهیت از چه خواهد بود
وحدت او نه زاید از ذات است
وصف زاید به ذات طامات است
کلی و عام و خاص چیزی نیست
نعت اطلاق و قید ازو منفی ست
مغز حرف اینکه غیر او عدم است
با وجودش بگو دگر چه کم است
با تو گویم تو دانی و دل خویش