بخش ۹ - حکایت آن عاشق سرمست که بواسطه عشق از تیغ سیاست رست
هلالی جغتاییبه ملک مصر شاهی کامران بود
که با مستان به غایت سرگران بود
کسی گر جانب میخانه رفتی
سر او در سر پیمانه رفتی
ز می آنها که بودندی لبالب
همه چون خم تهی کردند قالب
ز تیغش هر طرف خون ها روان بود
که این وقتی شراب ارغوان بود
بریدی تاک را ضبطش رگ و پی
که خون این رگ و پی نیست جز می
بجز چشم پری رویان چون حور
به دورش کس ندیدی مست و مخمور
به خاک درگه آن شاه ناگاه
سه کس را مست آوردند از راه
به پای تختش افتادند هر یک
زبان عذر بگشادند هر یک
یکی گفتا دلم دریای علمست
سرم شوریده از سودای علمست
سبک برداشتم رطل گرانی
کزین غوغا بیاسایم زمانی
جوابش داد و گفت ای ناخردمند
شراب و علم در یک سینه مپسند
