بخش ۲۱ - حکایت فرهاد که چون جوی شیر و حوض در سنگ خارا جهت شیرین ترتیب داد شیرین را حلقه در گوش خود بسبب همت گردانید
هلالی جغتاییسخن دانان این شیرین حکایت
چنین کردند از شیرین روایت
که روزی در تکلم پیش فرهاد
لب شیرین شکر بار بگشاد
که من شیرین و شیرینست نامم
ز شهد ناب شیرینست کامم
لبم را هست شیر از شهد خوشتر
که با هم خوشتر آید شیر و شکر
چو طفلان بسکه ذوق شیر دارم
ز طفلی تا باکنون شیرخوارم
مذاق شیر با طبعم سرشتند
از آن نام مرا شیرین نوشتند
مرا اکنون هزاران گوسفندست
درین کوهی که چون گردون بلندست
از آنجا تا بدین جا یک دو فرسنگ
چنان جویی بباید کندن از سنگ
