بخش ۲۳ - حکایت مجنون که بسبب احسانی که بسگ لیلی نمود دلش از دولت وصال بیاسود
هلالی جغتاییچو مجنون دور ماند ازگوی لیلی
بآه و ناله گفتا وای ویلی
ندانم با غم لیلی چه سازم
بچندین آه و واویلی چه سازم
ز کویش صد غم و اندوه بردم
بزیر محنت چون کوه مردم
مگر باد صبا آید ز کویش
که بازم زنده گرداند ببویش
چه بودی گر تنم را جان نبودی
وگر بودی غم هجران نبودی
غم و دردی که من دیدم که دیدست
نه کس دیدست و نه هرگز شنیدست
بمحنتهای گوناگون توان زیست
ولی بی روی لیلی چون توان زیست
تن من کاشکی خاشاک بودی
که باد صبح خیزم در ربودی
