بخش ۳۳ - حکایت آن عاشق که چون در وصال شکر نگفت محنت فراق کشید و چون در فراق شکر گفت بدولت وصال رسید
هلالی جغتایییکی را بود در عهد جوانی
ز وصل نوجوانی کامرانی
بصد دل رشته جان بسته با او
ز خود بگسسته و پیوسته با او
دو یار یک جهت یک جا نشسته
ز غیر خود تن تنها نشسته
نشاطی داشت عاشق با دل جمع
چو بلبل با گل و پروانه با شمع
چو در معشوق خود نظاره کردی
گریبان صبوری پاره کردی
نظر بر قد و بالایش گشادی
رخ خود بر کف پایش نهادی
چو باز از شکل و قدش یاد کردی
ببالا دیدی و فریاد کردی
گرفتی تار زلف مشک فامش
دل خود را در افگندی بدامش
نهان سوی لبش کردی نظرها
بانگشت هوس خوردی شکرها
