بخش ۴۵ - حکایت آن عاشق که بسبب عزلت گوی سعادت در خم چوگان خود یافت
هلالی جغتاییهمی خواندم که وقتی در دیاری
گدایی شد اسیر شهریاری
چنان شد از شراب عشق مدهوش
که کرد از جمله عالم فراموش
دل از اندیشه کونین برداشت
نه از دنیی نه از عقبی خبر داشت
شهنشه میل چوگان داشت گاهی
بجولان سوی میدان داشت راهی
چو خنگش روی در جولان نهادی
گدا چون گوی در میدان فتادی
فگندی خویش را بر خاک راهش
ولی مانع شدی خیل سپاهش
کسی در عاشقی مانع مبادا
چنان رنجی چنان ضایع مبادا
در آن میدان چو کار او نشد راست
ز بهر عزلت آخر گوشه ای خواست
