بخش ۲۳ - سر راه گرفتن رقیب درویش را
هلالی جغتاییچند روزی که شاهزاده عصر
آمد و جا گرفت بر لب قصر
آن گدا رو به قصر شه می کرد
بر در و بام او نگه می کرد
به هوای شه و نظاره بام
ماند سر در هوا سحر تا شام
جز به سوی هوا نمی نگریست
هیچ بر پشت پا نمی نگریست
در هوا بس که بود واله و مست
خلق گفتندش آفتاب پرست
تا به جایی رسید گفت و شنفت
که رقیب آن شنید و به اوی گفت
این گدا از خدای نومیدست
قبله او جمال خورشیدست
کافرست و ز اهل ایمان نیست
کفر می ورزد و مسلمان نیست
خورد درویش بی گنه سوگند
به خدایی که هست بی مانند
اوست خورشید و عشق لایق اوست
همه ذرات کون عاشق اوست
پیش خورشید او حجابی نیست
غیر او هیچ آفتابی نیست
