بخش ۳۶ - رفتن شاهزاده به دیدن درویش
هلالی جغتاییروز دیگر که با هزار شکوه
رخ نمود آفتاب از سر کوه
سر زد از جیب کوه چشمه نور
شد عیان معنی تجلی طور
شاه از خواب صبح دم برخاست
رخ چو خورشید چاشت گه آراست
به هوای خرام و جلوه گری
جانب کوه شد چو کبک دری
با حریفان دوش کردی خطاب
گفت بی تابم از خمار شراب
هیچ کس هم عنان من نشود
در سخن هم زبان من نشود
شاه چو این بهانه پیش آورد
رو به سوی گدای خویش آورد
مرکب ناز تاخت بر سر او
همچو جان جا گرفت در بر او
